16/10/2016

حضرت رقیه سلام الله علیها-مرحوم کافی رحمة الله علیه

” آقایان اهل علم، فضلا، محترمین، رجال فضیلت، متدینین، مذهبی ها خود امام حسین علیه السلام هم راضی است که من امروز شما را به حرم این سه ساله ببرم. خدا نکند سرپرست شوی، به خدا سرپرستی خیلی زحمت دارد، مسئولیت دارد. سرپرست بچه ها بود. زینب سلام الله علیها با این همه غمی که دارد باید به همه کارها برسد بی بی تمام زنها و بچه ها را خواب کرد. حالا اومد خودش بخوابد کمتر من این کلمه را با صراحت گفته ام اما روز اربعین است بگذارید بگویم، آتش بزنم آی زن ومرد! زینب سلام الله علیها آمد […]
16/10/2016

سر امام حسین علیه السلام در آغوش دخترش رقیه سلام الله علیها

” عصر عاشورا امام حسین علیه السلام، حضرت زینب را سر پرست کرد، گفت: خواهرم تویی و این خیل اسرا وزنها و دختران. ایشون به همه ی این کارها باید برسد، با این همه غمی که دارد. زینب علیها سلام تمام زنها و بچه ها را خواباند،بی بی زینب آمد رو خاک ها بخوابد، وقتی که آمد خودش بخوابد، دید از آن گوشه ی خرابه ها، تو تاریکی ها، یک بچه ای هی می گوید: بابا، بابا؛ بلند شد آمد جلو ببیند کیه. دید رقیه است، صدا زد عمه جانم آرام باش، می گوید: عمه، من بابا را می خواهم، […]
16/10/2016

سر بابا در آغوش رقیه سه ساله

” وقتی بی بی تمام بچه ها را خواب کرد، یه وقت دید گوشه خرابه تو تاریکی ها بچه ای پا شده هی می گوید: بابا بابا. بی بی بلند شد آمد جلو دید رقیه هست؛ هر کاری می کند، این بچه آرام بشود، نمی شود هی می گوید عمه من بابایم را می خواهم، طولی نکشید دیدند یک غلامی یک طبقی آورد، تمام بی بی ها کنار رفتند اما این آقازاده جلو آمد، همین که روپوش را از طبق برداشت، دید سر بریده حسین… سر بابایش را برداشت و به سینه چسباند، آی پدرم، پدرم، بابا نبودی رقیه ات […]
16/10/2016

خرابه نشین شام

“به جغدی بلبلی گفتا تو در ویرانه جا داری من اندر بوستان بر شاخه سرو آشیان دارم بگردان روی از این ویران بیا با من سوی بستان ببین چندین هزاران سرو و کاج و ارغوان دارم جوابش داد ای بلبل تو را ارزانی آن گلشن مرا این بس که ویرانه، مأوی و مکان دارم اگر ویرانه بد بودی چرا پس دختر زهرا به ویران می نشستی که غمش آتش به جان دارم ای بلبل! من هم مثل تو چمن نشین بودم می دانی کی ویرانه نشین شدم؟ گذشتم از گل احمر پس از مرگ علی اکبر به دل، داغ غم […]
16/10/2016

بی پناهی دوطفلان مسلم

” اقایان عزیز! خدا قسمتتان کند به عراق بروید. وقتی می خواهید از بغداد به سمت کربلا بروید اگر نگاه کنید، بین درخت های خرما دوتا گنبد کوچک پیداست. به راننده می گویید: اینجا کجاست؟ میگوید :قبر دوتا بچه های مسلم بن عقیل است. وقتی داخل حرمشان می شوی خدا شاهد است نه واعظ میخواهی نه زیارتنامه خوان ونه روضه خوان همین که پایت را داخل حرم این دوبچه می گذاری و دوتا قبر کوچک را پهلوی هم می بینی اتش میگیری. بعد از شهادت مسلم درکوفه وشهادت امام حسین(ع) اهل بیت را به کوفه اوردند. دوتا بچه های مسلم […]
15/10/2016

شجاعت مسلم علیه اسلام و بی وفایی مردم کوفه

” جان ختم المرسلین در کوفه جا دارد، ندارد بهتر از روح المین در کوفه جا دارد، ندارد افسر جانباز حق در کوفه سر گردان و بی کس نائب سلطان حق در کوفه جا دارد، ندارد مسلم بی خانمان در کوچه می گردد امشب یک جهان ایمان و دین در کوفه جا دارد، ندارد آسمان کوفه امشب گریه کن بر حال مسلم اختر قرآن ببین در کوفه جا دارد، ندارد امتحان حق نگر از مسلمانان و مسلم مسلم است ای مسلمی در کوفه جا دارد،ندارد طوعه صدا زد، آقا جان من که نمرده ام، زن هم باشم، اما بیا داخل […]
15/10/2016

آخرین وصیت امام حسن علیه السلام به پسرش حضرت قاسم علیه السلام

” السلام علیک یا اباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت وبقی الیل والنهار جعله الله منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین امام حسین علیه السلام یک سباز سیزده ساله دارد، یتیم امام حسن، آمد کنار خیمه عمو جان اجازه بده من به میدان بروم، امام اجازه نداد، تو پسر برادرم هستی، تو یادگار برادرم هستی، خیلی پا فشاری کرد؛ این آقا زاده به خیمه اش برگشت، زانو هایش را بغل گرفت، به خودش می گفت قاسم دیدی لایق نبودی، دیدی امام […]
15/10/2016

یادگار برادر در کربلا

” السلامُ عَلَیکَ یا أبا عبدالله و عَلی الأرواح الَّتی حَلَّت بفَائِکَ عَلَیک مِنّی سلامُ اللهِ أبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ الَّیلُ وَ النَّهارُ وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ منّی لزیارَتکُم السَّلام عَلی علیََّ بنِ الحُسین وَ عَلی ألادِ الحُسین وَ عَلی أصحابِ الحُسین. امام حسین(ع) یک سرباز سیزده ساله دارد. این سرباز یتیم امام حسن(ع) است. آمد نزد امام حسین(ع) عرض کرد: عموجان! اجاز بده بروم میدان! امام(ع) هم اجازه اش نداد. فرمود: تو یادگار حسنم هستی. تو پسر برادرم هستی. قاسم خیلی پافشاری کرد، اما فایده ای نداشت. این آقا زاده رفت به خیمه اختصاصی اش و […]
15/10/2016

عباس علیه السلام سقای باوفای امام حسین علیه السلام

” یک روز آقا امیرالؤمنین در مسجد بود؛ امام حسن و امام حسین علیه السلام نشسته بودند، عباس 4،5 ساله هم بود. امام حسین صدا زد: بابا علی من تشنه ام به غلاممان قنبر بگو برایم آب بیاورد، تا آقا گفت: قنبر بلند شو برای حسینم آب بیاور،یه وقت دیدند عباس علیه السلام بلند شد دوان دوان آمد طرف خانه، صدا زد مادرم ام البنین آقایم حسین تشنه است، بابایم به قنبر گفت برایش آب ببرد، من دلم می خواهد تا قنبر آب نبرده من آب ببرم. مادر یک ظرفی را پر از آب کرد و روی سر بچه گذاشت؛ […]
15/10/2016

تشییع جسم مطهر امام موسی کاظم علیه السلام

” مسیّب می گوید: یک وقت دیدم آقا دارد ناله می کند. خیلی حالش منقلب است. گفتم آقا جان چه شده امشب خیلی ناراحتی؟ صدا زد مسیب! به خدا دلم برای رضایم تنگ شده می خواهم برم مدینه پسرم را ببینم می خواهم بروم مدینه رضایم را ببینم. یک جمله در زیارتنامه دارد که دل سنگ را نرم می کند و آن این است؛ السلام علی المعذَّبِ فی قَعِرِ السُّجونِ و ظُلَمِ المطامیررِه ذی الساقِ المَرضُوضِ بحِلَقِ القُیُود یک ظلمتی است که(مطموره) است مطموره گودال نمناک را می گویند، زمین بغداد را چون نزدیک شط بزرگی است دو متر حفر […]