دیگر به من ام البنین نگویید…

” زمانی که ام البنین، امیرالمؤمنین را از دست داد، تاریخ در اینجا چیزی منعکس نکرده است. ولی اصولا باید بچه ها را جمع کرده باشد و عزاداری کند. همین که نگاهش به بچه های کوچکش می افتاد [مادر به بچه های کوچک حساس است.] باید اشک بریزد؛ ناله کند. عجب زن شجاعی! بیست سال تمام، بدون همسر، بچه های کوچک را بزرگ کرده و این ها را به سر انجام رسانده است. یکی بیست سال، یکی بیست و سه سال. همه ی آن ها را بزرگ کرد. می دانید برای کجا؟ برای کربلا، برای یاری اباعبدالله. یک روز بچه ها را در خانه می نشاند و برای بابایشان امیرالمؤمنین عزاداری می کند. و یک روز هم همین بی بی (ام البنبن) [ یکی از بزرگان می گفت: من هر وقت به عباس متوسل می شوم، ام البنبن را واسطه قرار می دهم. این بانوی بزرگوار مادر عباس است.] در قبرستان مدینه چهار صورت قبر درست کرد، گفت: عباسم، جعفرم، عثمان، عبدالله، من از مردم می خواهم دیگر به من ام البنبن نگویند! ام البنین یعنی مادر پسرها، من دیگر پسری ندارم. دیگر از من اولادی نمانده است. ادب کرد اشک می ریخت. گریه می کرد.
اما وقتی خبر شهادت اباعبدالله به او رسید، می دانید چه گفت؟ فرمود:« اولادی و من تحت الخضراء، کلّهم فداء لأبی عبدالله الحسین»؛ همه ی بچه هایم به فدای اباعبدالله. همه ی بچه های من به فدای عزیز زهرا. همه ی بچه های من و آن کسانی که در زیر آسمان هستند قربانی حسین.(1)
یا باب الحوائج، یا قمر بنی هاشم! ام البنی به استقبال بشیر آمد، عرضه داشت: بشیر، به من بگو از حسین چه خبر؟ گفت: بی بی دو عالم، کنار قبر رسول الله از حسین خبر می دهم. بشیر مردم را کنار قبر پیامبر آورد، صدا زد: مردم، اگر من جای شما باشم دیگر مدینه نمی مانم، چون مدینه ی بی حسین دیگر جای ماندن نیست. اگر می گویید حسین چه شد؟ سرش بالای نی، بدنش مقابل آفتاب!

پی نوشت:
1- سوگنامه آل محمد، ص527و528.
منبع: روضه های استاد رفیعی، 158.”