خاطرات طنز جبهه شماره 351

پدر شهیدم ابراهیم رحیمی خیلی شوخ طبع بودند به خاطر دارم هنگامی که ایشان از جبهه به مرخصی آمده بود که یک روز مادرم غذای ته دیگی پخته بود و چون پدرم خیلی به این ته دیگی علاقه داشت همه را برداشت و شروع به خوردن کرد من هم خواستم کمی بردارم گفت با این کار تو من به یاد خاطره ای که تو جبهه برایم اتفاق افتاده بود افتادم .تعریف کرد: یک مرتبه برایمان غذای کنسرو آورده بودند که دوستان برای آنکه مرا اذیت کنند آمدند و خواستند غذای کنسرو مرا بخورند که من به شوخی ادایی در آوردم و دستم را به کنسرو زدم و خلاصه نگذاشتم که دوستان از آن بخورند و فکر کنند که غذا غیر بهداشتی شده است و هیچی نخوردند که موجب خنده هم شده بود.
شهید سید خلیل‌ نیازمند کلاته ‌شادی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان