خاطرات طنز جبهه شماره 350

زمانی که امیر بچه بود شوخی زیاد می کرد به نحوی که همین شوخی ها را در جبهه هم انجام میداد . یک شب که امیر به منزل آمده بود و خواهر و برادرهایش در خواب بودند صورت آنها را سیاه کرد : آنها صبح که برای گرفتن وضو برخواسته بودند متوجه سیاهی صورت خود در آینه می شوند به شوخی با امیر درگیر می شوند ناگهان یک صدایی به گوشم رسید گویی صدای امیر بود مادرجان مادرجان می کرد به پدر امیر گفتم برو ببین چه شده؟ صدای امیر را شنیدم که من را صدا می زند به همراه پدرش به نزد او رفتیم گفت: مادرجان کشتنم.
شهید امیر نظ‌ری ناظر منش
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان