خاطرات طنز جبهه شماره 344

یک روز به اتفاق سردار ناصرى نزد آقاى محقق رفتیم – محقق تازه براى سومین بار ازدواج کرده بود – یک دفعه دیدیم آقاى محقق عرق ریزان و نفس زنان آمد. آقاى ناصرى به ایشان گفت: حاجى چه شده است؟ گفت: از زمانى که ازدواج کرده‏ام نفسم مى‏گیرد. آقاى ناصرى گفت: شما پیرى، تو را چه به ازدواج و عروسى مجدد کردن. تو باید یک گوشه‏اى بنشینى و عبادت کنى. عروسى از آن ما جوانان است. در جلسه مقدارى بادام در پیش دستى گذاشته و جلوى افراد چیده بودند. آقاى محقق همین طور که صحبت مى‏کرد، بادام‏هاى سمت خودش را هم مى‏خورد. وقتى بادام‏هاى پیش دستى محقق تمام شد من ظرف آقاى ناصرى را با محقق جابجا کردم. حتى ظرف بادام خودم را هم جلوى آقاى محقق گذاشتم و ایشان خورد. آقاى ناصرى که متوجه قضیه شده بود اشاره‏اى به محقق کرد و گفت: حاجى ماشاءا… اشتهایت هم باز شده است. وقتى افراد حاضر در آن جلسه متوجه عمل محقق شدند همه شروع به خندیدن کردند. آقاى ناصرى به محقق گفت: معلوم است قواى بدنى‏ات خیلى کم شده و ضعیف شده‏اى.
شهید محمد ناصر ناصری
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و 23000 شهید استانهای خراسان