۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۴۵
اولین مرتبه ای که فرزندم علی اکبر به جبهه رفت فرزندی به دنیا آوردم وقتی علی اکبر می خواست از جبهه برگردد خجالت می کشیدم ولی وقتی ایشان از جبهه برگشت و وارد خانه شد مرا بوسید وگفت: آفرین بر شما مادر قهرمان که برای مملکت فرزند می آوری بایستی اینگونه باشد. شهید علی‌اکبر رباط‌سرپوشی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۳۳
یکبار مهدی در سنین نوجوانی رفته بود روی بام منزل. مادرش گفت: مهدی بیا پایین ولی پسرم گوش نکرد. مادرش دوباره گفت بیا پایین و گرنه شیرم را حرامت می کنم. مهدی تا شنید فوراً پایین آمد و پشت پای مادرش را بوسید و گفت: مادر من آتش جهنم نمی خواهم از من راضی باش. ۱- روابط عاطفی و حرمت والدین ۲- اعتقاد به معاد شهید مهدی‌ خاوری‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۳۴
مهدی در جبهه بود. یکروز حال چندان مساعدی نداشتم. حواسم به مهدی در جبهه بود. از پله ها افتادم و پایم شکست دو سه روز بعد مهدی به خانه تلفن کرده و جویای حال من شده بود. پسر دیگرم گفته بود برادر، مادر پایش شکسته است. خلاصه پسرم به محض شنیدن خبر شکسته شدن پایم فوراً از جبهه برگشت وقتی رسید مرا دید که زیر پتو خوابیده ام چون پتو روی پایم بود گچ را ندید خلاصه چیزی نگفت و از منزل بیرون رفت به خانه خواهرش رفت و گفته بود چون شما مطلع شدید که در جبهه قرار است […]
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۳۲
غلامرضا نسبت به پدر و مادر و اطرافیان بسیار محبت می کرد و احترام می گذاشت. یادم می آید روزی من و پدرش نشسته بودیم. غلامرضا به صورت پدرش نگاه می کرد من گفتم: چرا به صورت پدرت نگاه می کنی؟ او گفت: امامان و پیشوایان به ما گفته اند به صورت مادر و پدر نگاه کردن بسیار ثواب دارد. شهید غلامرضا حیاتی‌خرم‌ابادی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۵۰
به یاد دارم هنگامی که مجتبی برای سومین مرتبه می خواست به جبهه برود برگ اعزامش را گرفته بود.وقتی که وارد حیاط شد مادرش در حال شستن لبا س بود. او می دانست که مجتبی با اینکه تازه آمده است دوباره قصد رفتن به جبهه را دارد و دلش می خواست پسرش یکی دو روز دیگر در کنارش باشد. شروع کرد با او به صحبت کردن که شما تازه آمدی و چند روز بیشتر پیش ما بمان .آقا مجتبی ناراحت شد برای او که واقعا عاشق جبهه بود پذیرفتن این مطلب بسیار سخت بود و برگه اعزام را همان جا […]
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۴۷
به هر طریق نشان می داد که به مادر خیلی علاقه مند است وقتی که می خواست به جبهه برود اول مواد مورد نیاز مادر را تهیه می کرد بطوری که ایشان تا چند روز اصلاً لازم نبود برای خرید بیرون از منزل برود. چون مادرم دستش درد می کرد مثلاً ده کیلو سبزی می خرید و خرد می کرد وبرای مصرف آماده می کرد و همینطور کارهای دیگر. مادرم ازکارهاییکه او می کرد می فهمید که می خواهد به جبهه برود من یادم است وقتی که محمد علی شهید شده بود تا پنج روز مواد غذایی را که خود […]
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۴۹
مادرمحمد به علت مریضی که داشت، جراحی شده بود ومدتی در بیمارستان بستری بود، محمد در این مدت که مادرش بستری بود به بیمارستان می رفت تا مادرش احساس دلتنگی نکند بعد از چند روز که مادرش از بیمارستان مرخص شد، شهید برای اینکه فامیل جهت پرستاری مادر متحمل زحمت نشوند، خود او پرستاری می کرد ودر همه امور وکارهای خانه کمک می کرد تا اینکه مادرش بهبودی کامل یافت. شهید محمد رجب‌پور منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۴۶
محسن احترام بسیار زیادی برای مادرم قائل بود. یادم هست یک روز که مادرم برای محسن رختخواب پهن کرده بود او با مشاهده چنین صحنه ای آنقدر ناراحت شد که چرا شما برای من رختخواب پهن کرده اید. در جبهه بچه ها سرشان را روی خاکها می گذارند حال شما اینجا برای من تشک پهن کرده اید. شهید محسن‌ ربون‌پور منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۴۸
به یاد دارم یک روز ایشان از جبهه برگشته بودند مادرم حالشان خیلی بد بود با اینکه محمد علی برنامه ریزی کرده بود و همه قطعاً می دانستیم بعد از پایان مرخصی به جبهه خواهد رفت با این حال به مادر گفتند: مادر جان اگر اجازه ندهید من نمی روم. مادر می دانستند او راه خلاف نمی رود و این حرف او برای دلخوشی مادر است و فقط می خواهد جلب رضایت کند والا او چنان عاشق جبهه است کسی نمی تواند مانع رفتن او بشود به همین دلیل به او اجازه رفتن دادند. شهید محمدط‌اهر رثائی‌ منبع: اطلاعات دریافتی […]
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
والدین – خاطره شماره ۲۳۵
موقعی که با حسین در جبهه بودم پدر و مادر او قرار بود به مکه مشرف گردند روزی حسین به من گفت: من احساس می کنم دوباره پدر و مادرم را نمی بینم و آرزو کرد که ای کاش می شد هنگام مسافرت آنها به مکه می توانستم یک بار دیگر آنها را ببینم. شهید حسین‌ خماری‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان