۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۷
صدا زد:« مامان! مامان! چادرت کجاست؟». دم در بود. آن قدر عجله داشت که این پا و آن پا می‌کرد. گفتم:« واسه چی می‌خوای؟». گفت:« بگو! بعداً بهت می‌گم.». گفتم:« طبقه بالا.». پله‌ها را دو تا یکی رفت بالا و سریع از در خانه زد بیرون. وقتی برگشت تعریف کرد:« خانمی از روی موتور خورده بود زمین. همه‌ی موهاش پیدا بود. چادر رو انداختم روی سرش. بالاخره کوچه و خیابون پر از مردای نامحرمه.». شهید غلامرضا احمدیان منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج۱، ص۲۲۳
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۵
نوجواني شهيد رضا عامري به سال اول دبيرستان که رسيد، مادرم يک کليد از روي کليد خونه ساخت و داد دستش که وقتي از مدرسه برگشت و يه وقت خونه نبوديم، پشت در نمونه. کليد مي‌انداخت به در، باز مي‌کرد و بعدش هم زنگ مي‌زد و بلند مي‌گفت: ياالله، ياالله؛ بعدش مي‌‌اومد توي حياط. اگر ما توي حياط نبوديم يا چيزي نمي‌گفتيم، دم در ساختمان که مي‌رسيد، با کليد مي‌زد توي شيشه و دوباره مي‌گفت:ياالله. بعد وارد مي‌شد. مي‌گفت:«مي‌خوام خيالم راحت بشه نامحرم خونه نيست.» منبع: سفر بیست و پنجم، صفحه:۲۴
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۶
نوجواني شهيد حسن آقاسي‌زاده به من مي‌گفت:«مادرجان، وقتي من و داداش خونه‌ايم، درست نيست شما و خواهرم دَر حياط را باز کنيد؛ يا من مي‌روم يا داداش. شايد يه مرد نامحرمی پشت در باشه؛ خوب نيست صداي شما را نامحرمي بشنود.» خيلي حساس بود. با اين که ما خودمان رعايت مي‌کرديم اما هميشه حواسش بود، مخصوصاً به خواهرش. منبع: شهاب، صفحه:۲۴
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۴
اسماعیل زندان بود و محمد نگران خانواده اش. شنیده بود چند وقت است خواهر اسماعیل با یک مرد جوان توی خیابان چهل متری قرار می گذارد. خاله اش را فرستاد ببیند ماجرا چیست. خاله که گفت خواهر اسماعیل با طرف نامزد است، محمد خیالش راحت شد. یادگاران، جلد ۲۰ کتاب شهید محمد جهان آرا، ص ۱۲
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۹
یک روز که همه نشسته بودیم تلویزیون سریال خارجی پخش می کرد و خانم هایی نشان می داد که پایشان لخت بود یک وقت دیدم ناصر کلاهش را از سرش در آورد و در جلو ما گرفت و گفت چند تومانی کمک کنید. گفتم: بخاطر چه؟ گفت: این بندگان خدا در اروپا زندگی می کنند پول ندارند شلوار بخرند و پای خود کنند پول جمع می کنم که برای اینها شلوار تهیه کنم. شهید محمدناصر اکبران‌تندشتی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره بزرگداشت سرداران و ۲۳۰۰۰ شهید استانهای خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۱۰
یک روز که ایشان منزل آمدند دیدم که دستهایشان را پشت سرشان پنهان کرده اند. ضمناً خواهر بزرگشان هم در منزل ما بودند، ایشان گفتند: یک چیزی برایتان گرفته ام می خواهم نشانتان بدهم بنده گفتم: مانعی ندارد. بعد کفشهایی را نشان من دادند که ظاهر خیلی ساده ای داشت و به من گفتند: که شما از این به بعد این کفشها را بپوشید چون ساده و بدون پاشنه است و بنده نمی خواهم که وقتی از خیابان می گذرید کسی صدای پایتان را بشنود و جلب نظر کنید. شهید جواد جامی‌خراسانی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۸
وقتی به آلمان رفتیم در مدارس مختلط درس می خواندیم ودر پارکها واماکن عمومی بعضاً با صحنه های زننده مواجه میشدیم، تلویزیون آلمان را نیز که وضع مشابهی داشت میدیدم ولی نوعی کنترل درونی در ما به وجود آمده بود که از اینکه کار زشتی را انجام بدهیم یا صحنه زشتی راتماشا بکنیم یا حرف زشتی را بزنیم خجالت میکشیدیم و حیا میکردیم. هنوز این رویه یکی از معماهای درونی برای من است که ایشان چگونه این کنترل درونی رادر ما ایجاد میکرد چون پدرمان با ما خیلی رفیق بود ومیتوانم بگویم نزدیک ترین دوستان ورفقای ما به ما بودند […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۲
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. یادگاران، جلد ۱۱ کتاب شهید صیاد، ص ۸
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۳
دختر همسایه شان، هم دانشگاهیش بود. خودش که می رفت دانشگاه، او را هم می رساند. همین جوریش هم کاری به کار کسی نداشت، با او که بود، دیگر نگو. تا برسند، حتی سرش را بلند نمی کرد؛ بس که نجیب و سر به زیر بود. یادگاران، جلد ۱۴ کتاب شهید ناصر کاظمی، ص ۸
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
حیا و عفاف – خاطره شماره ۱
آخرین روز که دیدمش، دوستانش را آورده بود خانه. فردای آن روز برمی گشتند سوریه. هیچ کس خانه نبود. املت برایشان درست کردم. بعدها شنیدم دوست هاش می گفتند: حاجی خودش غذا درست کرد. نخواسته بود بگوید خواهرش توی خانه است. یادگاران، جلد ۹ کتاب شهید متوسلیان، ص ۹۶