۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۶
پدرم درخانه به ما وقت معینی را اختصاص میداد که غالباً جمعه ها بود. ولی اینکه مثل بیرون وقت راتعیین کند و در دفتر بنویسد نبود. مثلاًَ میگفت عصر جمعه در این مورد باهم صحبت میکنیم یعنی جمعه های ایشان تازمان پیروزی انقلاب تماماً متعلق به مابود. وقتی انقلاب شد نیمی از روز جمعه مال ما بود. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۱
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۱۰
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۳
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۹
اوایل پیروزی انقلاب عده ای نسبت به وضعیت منزل آقای بهشتی که پاسیویی داشت به ایشان ایراد میگرفتند ومیگفتند تجملاتی زندگی میکند. وقتی این مطالب را به من گفتند من هم بدون کم وزیاد به عرض آقای بهشتی رساندم که نظر بعضی درباره شما این است. ایشان گفت باید توجه داشته باشنداگر من دیوار پاسیو راسنگ کرده ام به این دلیل بوده است که این دیوار مرتب باید رنگ بشود وهر سال هزینه ای روی دست من میگذارد ولی حالا یک هزینه اولیه کرده ام تا هزینه های دیگری بر من تحمیل نشود. ایشان گفتند ما یک ایثار داریم ویک […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۷
قبل از انقلاب در سال ۵۴ـ۵۳ بعضی از دوستان برای تأمین رفاه خانواده های خود ونیز فرزندان خود که دانش آموزان مدرسه رفاه بودند شرکتی به نام سبزه تأسیس کردند تا درجمعه ها در ایام تعطیلی ،سالی چند بار اوقات فراغت خود را در باغی که در نزدیک کرج اجاره میکردند سپری کنند. آقای بهشتی هم جزو کسانی بود که چند سهم از این شرکت را خریده وعضو شده بود. دراین باغ جلسات مذهبی تشکیل میشد وسخنرانی در این مجالس وجلسات پرسش وپاسخ مذهبی واقامه نماز جماعت برعهده ایشان بود. شهید بهشتی به رفاه و تفریح خانواده خیلی توجه داشتند. […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۱۲
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت ۵/۹ شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند . کتاب سیره […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۸
سیزده ساله بودم که به اقتضای سن نوجوانی دوست داشتم کفش ورنی بخرم بپوشم که در آن روزها خیلی مد شده بود. این خواسته را باپدرم مطرح کردم، همراه من آمد و حدود یک ساعت گشتیم وحوصله کرد تاکفش ورنی خریدیم. روحیه ایشان این طور نبود که بگوید چون وضعیت و موقعیت من در بیرون چنین و چنان است پس شما نباید این چیزها را بخرید وبپوشید. درصورتی که این یکی از مشکلات فرزندان برخی از مسئولان وعلماست که احساس میکنند خودشان نباید باشند. برعکس ایشان نسبت به تهیه این چیزها نه تنها مخالفت نمیکرد بلکه از خود علاقه نشان […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۱۱
آقای بهشتی بر خلاف بعضی از مقدسین که سخت گیریهایی را که در شرع نیامده بر اهل خانواده شان تحمیل میکنند درباره خانواده ورعایت حقوق زن و فرزند متعارف خیلی ها در جامعه همخوانی نداشته باشد. در اغلب سفرهایی که امکان داشت خانواده را ببرند حتی در سفرهای کاری خانواده را میبردند ودر آن سفر اگر برای کار وقتی میگذاشتند نصف روز یا روزی را با خانواده صرف میکردند مثلاً به مشهد میرفتند وبا علمای بر جسته مشهد ملاقاتها ودیدارهایی داشتند چند روزی را مخصوص خانواده داشتند واگر در این اوقات که مخصوص خانواده بود به جلسه ای دعوت میشدند […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۴
ایشان چون اهل جد بود، ناهار خوردن وصحبت کردنش هم جدی بود وهمه کار وزندگی را جدی تعقیب میکرد. وبرای مثال اگر فرضاً قبل از انقلاب روزهای جمعه را تصمیم به تعطیل کردن میگرفت جداً تعطیل میکردوهیچ کاری را نمی پذیرفت چون فکر میکرد روز جمعه راباید با همسر وفرزندانش بگذراند. لذا می بینیم چقدر این گذراندن ها اثر هم داشته، یعنی واقعاً فرزندان ایشان فرزندان زبده ای هستند که خداوند انشاءالله خط وجهت وفکرشان را تا آخر حفظ کند. به هر حال ایشان هر وقت فکر میکرد جمعه را باید با بچه هایش بگذراند میگذرانید وهمان کاررا هم جدی […]
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۵
بارها شاهد بودم بعضی میخواستند روزجمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند ومشکل خودشان را مطرح کنند ونظر ایشان را بگیرند وآقای بهشتی به آنها میگفت جمعه من مال خانواده است . کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۰
۱۶/۱۰/۱۳۹۵
خانواده – خاطره شماره ۳
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۰