۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۹
زمانی که برای خواستگاری رفته بودیم، به او گفتم اکنون که قرار است ازدواج کنید یک دست لباس نو بخرید. اشاره به لباسی که تنشان بود کردند وگفتند: به خداوندی بی همتا سوگند با همین لباس که از شدت استفاده از آن نخ نما شده است، داماد خواهیم شد پس از چند روز با همان پیراهن در نمایشگاه به دست منافقین به شهادت رسید و به آرزویش دست یافت.) شهید رمضانعلی‌ احمدنژاد منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۸
قبل از اینکه غلامحسین به خواستگاری من بیاید حدود سال ۱۳۵۸ تصمیم به ازدواج با فرد دیگری را داشته اندو حتی تمام کارهای قبل از عقد انجام می شود که ایشان متوجه می شود همسر آینده اش هنوز پیرو ولایت فقیه نیست و از ازدواج با او صر فنظر می کند و سپس به خواستگاری من می آید. شهید غلامحسین‌ شجاع‌تقی‌اباد منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۱۰
روز بعد از خواستگاری آمد در مغازه ما و با هم کسی صحبت کردیم در مورد وضع زندگی‌اش که چی داره چی نداره که آقا محمود در جواب فقط گفت تنها چیزی که من دارم فقط مقداری کتاب است و بس. شهید محمود عامل‌صادقی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۵
به حاج یدالله، یك خانه در كرج برای سكونت اهدا كرده بودند. حاج یدالله- از آن جا كه در همه امور زندگی، برای بچه‌ها یار و یاور بود- همراه با یكی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانه پدر آن دختر میروند. پس از صحبتهای اولیه، خانواده دختر میپرسند كه آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت میگوید: «نه، ندارم!» خانواده آن دختر میگویند:«برای ما این مسأله مهم است، پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج كلهر در همین لحظه، پا در میانی میكند و میگوید: «نه […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۶
بین من و كلاهدوز صمیمیت خاصی وجود داشت. در هر مسئله ای با هم مشورت می كردیم؛ از جمله موضوع ازدواج. وقتی از دختر خاله من در اصفهان خواستگاری كرد، از طرف آنها مأمور شدم تا آشنایی نزدیكی با یوسف برقرار و بعد این ازدواج را تأیید یا رد كنم . وقتی خانواده خاله ام با گوشه ای از سجایای اخلاقی كلاهدوز آشنا شدند، موافقت خود را اعلام كردند و كار به خواستگاری رسمی رسید . جالب این بود كه همسر او در همان روز خواستگاری پرسشنامه ای جلوی رویش گذاشته و سئوال كرده بود : ۱ـ آیا شما بنده […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۴
بعد از خواستگاری گفتم «جواب من منفیه. همین جا تمومش کنید. » حس کردم شاید خانواده اش راضی نباشند، اما با خودم که فکر می کردم، می دیدم قبولش دارم. یک جورهایی دوست داشتنی بود. با خودم می گفتم «اگه یک وقت از سر کوچه شون رد بشم و حجله ی شهادت ناصر رو ببینم، چه حالی می شم؟» ناراحت می شوم. .. .. . پا شد رفت مشهد، یک قرآن نذر حرم امام رضا کرده بود که من از نظرم برگردم. فردایش خواب دیدم. مدام این خواب توی سرم چرخ می خورد. به هم ریخته بودم. تا برگردد، راضی […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۷
آقای بهشتی در نظر داشت خواهر کوچکترش که مجرد بود با یک روحانی واجد شرایط در قم وصلت کند ولی ایشان تمایلی به این کار نداشت. لذا دراصفهان ماند وبعدها که یکی از بستگان به خواستگاری او آمد پذیرفت با اینکه آقای بهشتی در این مورد نظر دیگری داشتند ولی چون خواهرشان راموافق این خواستگاری میدیدند نظراوراپذیرفتند. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۴۶
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۳
بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. » تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» .. .. . اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۲
آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می زد، من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم. .. .. . می گفت «با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون. » می گفت «من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش اتاق بازی می کنه. » یادگاران، جلد ۱۴ کتاب شهید ناصر کاظمی، ص ۷۴
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
خواستگاری – خاطره شماره ۱
با پدر و مادرش سه تايي آمدند خواستگاري. اولين كسي بود كه اجازه دادم بيايد. هنوز درس مي خواندم. ….. در چوبي كه باران مي خورد، سفت مي شد. باز كردنش لم داشت. موقع رفتن نتوانست در را باز كند. رفتم جلو و در را باز كردم. خنديد. گفت «…خدا را شكر، زورتان هم زياد است.» يادگاران، جلد ۵ كتاب شهيد عبدالله ميثمي ، ص ۴۴