۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۶
امور مالی خانه حساب وکتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن وسخت گیری نمیکردند . کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۹۶
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۷
پدرم در برخورد تشویقی با ما به هیچ وجه به آن جنبه مالی نمیداد، یعنی حتی یک بار دیده نشد برای تشویق ما پول تو جیبی ماهانه ای را که به ما میداد اضافه کند یا اگر از بعضی رفتارهای ما راضی نبود، به تنبیه ما جنبه مالی بدهد. پول توجیبی هر یک ازما هم بر اساس دو برابر سنی بود که داشتیم مثلاً اگر من در مقطعی از عمرم ۲۰ سال داشتم پول تو جیبی من چهل تومان بود. یعنی این مبلغ درست دو برابر سن ما بود وبالا وپایین نمیشد وایشان هم هیچ کاری به نحوه هزینه آن […]
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۵
گاه پدرم مقروض بود ولی به گونه ای زندگی مارا اداره میکرد که ما هیچ محدودیتی احساس نمیکردیم. مثلاً یکبار در نوجوانی که ایشان مقروض بود چیزی را میخواستم که برای من بخرند ولی نمیخریدند وعلت آن را هم نمیگفتند ومن ناراحت شدم وبر خواسته ام اصرار می کردم ولی ایشان نمی گفت قرض دارم بلکه گفت من الان نمیتوانم این وسیله را برای تو تهیه کنم .لذا دلگیر شدم. مادرم که متوجه قضیه بود وقتی پدرم در خانه نبود قضیه را به من انتقال داد ومن خیلی شرمنده شدم لذا وقتی پدرم به منزل آمد گفتم نیازی به خرید […]
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۴
دکتر صالحی رئیس وقت سازمان انرژی اتمی بیش از حد به ایشان اعتماد داشت. من برگه‌ای را با دست‌خط دکتر صالحی دست دکتر شهریاری دیدم که به معاونت مالی سازمان انرژی اتمی دستوری داده بود. کلماتش را یادم رفته، امّا مفهومش این بود که ایشان در هر حدی از منابع مالی احتیاج دارند به ایشان بدهید. شهید دکتر مجید شهریاری کتاب شهید علم، جلد اول، ص۳۱
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۳
هنوز بچه بود كه در خيابان پولي پيدا كرد. از پدرش پرسيد:« اين پول رو چكار كنم ؟». گفت:«از آقاي عالمي بپرس!». آقاي عالمي امام جماعت مسجد بود. بچه‌ام تا شش هفت ماه دنبال صاحب پول مي‌گشت. وقتي پيدا نكرد برد بهزيستي تا به نيت صاحبش خرج كنند. حاج‌آقا به ‌او گفته بود كه اين كار را بكند. شهید محمدرضا اخلاقی منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج۱، ص۲۸۲
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱
بازرگانی سازمان موقعیت خوبی بود برای کسی که بخواهد بار خودش را ببندد و جیبش را پر پول کند. گاهی یک قلم قرادادها چند میلیارد قیمت داشت. مصطفی که شد معاون بازرگانی سفره ی خیلی ها را جمع کرد. حتی دنبالش بود که پرونده شان را کامل کند و مستند محکومشان کند و پول هایی را که از جیب سازمان رفته بود دوباره زنده کند. فشار آورد و چند نفر از مدیرهای سازمان را عوض کرد. حتی به دفتر رئیس جمهور هم گزارش کرد، کار سختی بود. يادگاران، جلد ۲۲ كتاب شهيد مصطفي احمدي روشن ، ص ۶۱
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۲
سال شصت و یک پدرم منزل مسکونی‌اش را فقط هفت هزار تومان خریده بود. حاج آقا لتیباری در آن سال مسؤول صندوق قرض‌الحسنه سرخه بود، تعریف کرد:« محمدحسین آمد پیش من و گفت: حاج آقا شما به پولهای پس‌انداز مگه سود می‌دین؟  گفتم:  نه جوون! چطور مگه؟  گفت: هفت هزار و دویست تومن به من اضافه شده. بررسی کردم دیدم، درست می‌گه. مبلغ هشتصد تومن رو هشت‌هزار تومن خونده بودیم. اضافه‌ی پول رو پس داد و رفت؛ یعنی مبلغ هفت هزار و دویست تومن رو!». سال شصت و یک پدرم منزل مسکونی‌اش را فقط هفت هزار تومان خریده بود. شهید […]
۱۲/۱۰/۱۳۹۵
کرامات شهدا – خاطره شماره ۱۷
یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم. گرما هم بدجوری اذیتمان می کرد. همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال ۶۱ عملیات والفجر مقدماتی آن جا رخ داده بود، رد می شدیم. ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست، ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند. ایستادم، نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم. فقط گفتم: «بیا تا بگویم.» دست […]
۱۱/۱۰/۱۳۹۵
خمس – خاطره شماره ۲۰
موقعی که خانه جدیدمان را ساختیم، می خواستیم به آنجا نقل مکان کنیم، ولی به دلیل اینکه خمس پولی را که برای ساختن سقف استفاده شده بود را نداده بودی، شهید برومند، به این خانه نقل مکان نکردند. و گفتند: که نماز خواندن، هنوز زیر این سقف اشکال دارد، پس از اینکه خمس پول را پرداخت کردیم به آنجا نقل مکان کردیم. شهید علی‌ برومند منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۱/۱۰/۱۳۹۵
خمس – خاطره شماره ۲۱
پسرم محمد پاشایی در مورد حلال و و حرام خیلی مقید بودند. خاطره ای که به یاد دارم این است که یکبار من برای مادرش یک دفترچه حساب پس انداز باز کردم. یک روز که به آن پول احتیاج پیدا کرده بودم و می خواستم آن پول را از بانک پس بگیرم پسرم محمد گفت: خمس این پول را داده ای؟ سود رویش نیامده؟ من در جواب گفتم: نه بابا، گفت: شما این پول را به عنوان امانت در بانک گذاشته اید و نه به خاطر سودش. شهید محمد پاشائی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان