۱۶/۱۰/۱۳۹۵
قرض الحسنه – خاطره شماره ۱
بودجه ی سپاه کردستان زیر دستش بود، اما خودش در بدترین وضعیت مالی کار می کرد. یک بار که با هم آمدیم تهران، سرش را انداخت پایین، گفت: پونصد تومن پیشِت هست بدم به مادرم ؟ یادگاران، جلد ۱۲ کتاب شهید بروجردی، ص ۷۴
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۵
یک روز صبح ساعت ۳۰/۱۰ آقای شهاب مرا صدا زدند و به من گفتند: چهار هزار تومان از حقوق مرا به حساب دولت واریز کن و سه هزار تومان باقی مانده را به خود من بده. ایشان در یک خانه ای زندگی می کرد که موکت مندرسی داشت بعلت قدیمی بودن منزلشان خیلی هم موریانه وجود داشت. حقوق ایشان شش هزارتومان بود و حقوق من و آقای سالاری حدود ۸۰۰ تا ۱۲۰۰ تومان که بعداً با تلاش و پیگیری خود ایشان حقوق ما به ۴۰۰۰ تومان رسید. آقای شهاب می گفتند: حقوق شما کفاف زندگیتان را نمی کند اما برای […]
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۶
یک سال از طرف سپاه به برادران سپاهی فعّال به عنوان عیدی سکه ی طلای دادند روزی به نادر گفتم: مادر جان به تو عیدی ندادند؟! تو که تمام وقتت را برای کارهای سپاه می گذاری گفت: مادر می خواهی چکار؟ گفتم: تو بالاخره در آینده می خواهی ازدواج کنی خرج و مخارج داری باید همین حالا به فکر باشی. گفت: مادر مال دنیا برای من اهمیتی ندارد من به چیزهای بهتری فکر می کنم. شهید نادر رضایی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۴
یک سری یک مشتری داشتیم که هادی متوجه شده بود او نماز نمی خواند. آمد و در مغازه گفت: دائی جان این مرد نجس است. از هفت قدمی هم نباید با او رو به رو شد. حتی اگر آن فرد ماشینش را برای تعمیر می آورد می گفت: اصلاً پول این مرد حرام است. نمی خواهد کارهای ماشینش را انجام بدهی. اینجا بیکار بنشین و حقوقت را از من بگیر. شهید محمدعلی‌ حافظی عسکری منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۳
یک روز من مبلغ بیست تومان در خیابان پیدا کردم و موضوع را به شوهرم محمد علی در میان گذاشتم. ایشان نیز در مسجد هنگام نماز مسأله پیدا شدن پول را با مردم در میان گذاشتند. اما صاحب آن پول پیدا نشده. سرانجام محمد علی به من گفت: این مبلغ را در صندوق بیانداز. شهید محمدعلی‌ بنی‌اسدی‌مقدم‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۲
یک بار یکی از قاچاقچی های مواد مخدر به ایشان پیشنهاد دو میلیون تومان رشوه کرده بود تا بتوانند مواد رد کنند ولی ایشان قبول نکرده بود. بعد از مدتی آن شخص آمد و به من گفت: پسر برادر شما دیوانه است. پیشنهاد دو میلیون تومان پول به ایشان کرده ام تا بتوانم مقداری مواد رد کنم ولی قبول نکرده است. من هم حرفی نزدم وقتی به حسین آقا موضوع را گفتم: گفت: عموجان اگر مرا قطعه قطعه کنند تا وقتی که این جا هستم نمی گذارم یک نفر مواد مخدر رد کند گرفتن پول معنی ندارد من اضافی حقوقم […]
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۱
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید . کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۳
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۱۰
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۷۴
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۹
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم. مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید. کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص۹۳
۱۵/۱۰/۱۳۹۵
پول – خاطره شماره ۸
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده. ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه […]