۱۰/۰۸/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۵
باز هم انگشترش را بخشيده بود. پرسيدم «…اين يكي را به كي دادي؟» گفت «…انگشتر طلا دستش بود. نمي دانست حرام است. از دستش درآوردم. انگشتر خودم را دستش كردم.» يادگاران، جلد ۵ كتاب شهيد عبدالله ميثمي ، ص ۷۵
۱۰/۰۸/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۴
قلاجه بود و سرماي استخوان سوزش. اوركت ها را آورديم و بين بچه ها قسمت كرديم. نگرفت. گفت «…همه بپوشن. اگه موند، من هم مي پوشم.» تا آن جا بوديم، مي لرزيد از سرما. يادگاران، جلد ۲ كتاب شهيد محمد ابراهيم همت ، ص ۶۴
۱۰/۰۸/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۲
در را باز کرد آمد پایین حالا هر دو تایمان زیر باران خیس می شدیم. حرف هم می زدیم. در ماشین را باز کرد. گفت« بفرما بالا. » از بیمارستان برگشته بودم. با آن وضعم فقط جای یک نفر توی ماشین بود. من یا حاجی. فکر کردم «حالا یه جوری تا اردوگاه تحمل می کنیم دیگه. » سوار شدم. در را بست. به راننده گفت «ایشون رو ببر برسون. » راننده فقط گفت « چشم. » راه افتادیم. برگشتم نگاه کردم. دور می شدیم ازش. زیر باران خیس می شد و می آمد. یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص […]
۱۰/۰۸/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۳
فرمان ده دست تكان داد. حاجي از راننده خواست بايستد. از پنجره ي ماشين كه نيمه باز بود، سلام و احوال پرسي كردند. فرمان ده به حاجي گفت «…اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.» ….. ـ حالا براي چي اومده بودي اين جا؟ بسيجي به كفش هاش اشاره كرد و گفت «…اينا ديگه داغون شده. اومده بودم اگه بشه يه جفت كفش بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.» حاجي دولا شد. در داشبورد ماشين را باز كرد و يك جفت كفش در آورد. ـ بپوش! ببين اندازه است؟ كفش هاش را كند و سريع كفش هايي را كه حاجي داده بود […]
۱۰/۰۸/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱
یکی از برادرهام شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود. وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های غروب رسیدیم به لشکر. باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی، اجازه بگیرم برویم تو. آقا مهدی توی چادرش بود. بهش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم. فقط باید بیاین توی همین چادر، جای دیگه ای نداریم. » صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم به م گفت« برو آقا مهدی رو پیدا کن، ازش تشکر کنم. » توی لشکر این ور و اون ور می رفتم […]