۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۲
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص ۴۷
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۶
ما داشتیم در منطقه ی پنجوین عراق قبل از عملیات والفجر ۴ برای شناسایی می رفتیم حدود ۳۰ کیلومتر داخل خاک عراق بودیم در حاشیه ی رودخانه ی شیلی در آنجا تاکستانهای انگور دیدیم برگهای اینها هم ریخته بود یک درخت بزرگی بود شاید حدود ۱۰۰ متر مربع را این درخت گرفته بود زیر درخت پر از برگ و خار و خاشاک بود ما هم داشتیم بی خیال می رفتیم چادر روی سر علیرضا آزمایش بود و میله ها هم روی سر ما در حالی که داشتیم می رفتیم یک دفعه دیدیم یک صدای بلند از سمت راست ما بلند […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۱
به خاطر دارم یک بار که برادرم سید محمد احمدی به مرخصی آمده بود خاطره ای از جبهه اینگونه برایم نقل می کرد؛ می گفت: در یکی از عملیاتها که با نام (زهرا (س)) شروع شده بود. من در حال مداوا کردن رزمنده ها بودم و باند پیچی می کردم. ناگهان دیدیم یک خواهری در حال باند پیچیدن رزمنده ای است. ناراحت شدم و رفتم به ایشان گفتم: جای شما اینجا نیست خواهرم شما باید در سنگر بمانید. وظیفه ی ما مردها است که به مجروحها برسیم. ایشان در جواب من گفت: مگر ما از شماها چه چیزی کمتر داریم. […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۷
در اهواز بودیم. حسن آقا برای انجام ماموریت به منطقه عملیاتی رفته بود. فرزند بزرگم که در آن موقع دوساله بود از پنجره طبقه دوم هتل به پایین سقوط کرد و بیهوش شد.باهمکاری همسایه، خودم او را به بیمارستان گلستان اهواز بردم. بدلیل ضربه ای که به جمجمه بچه وارد شده بود، در آن ترک ایجاد شده و منجر به بیهوشی فرزندم شد.آقای فروزنده که فرمانده حسن آقا بود، عده ای از برادران را به بیمارستان فرستاده بود تا احوالی از فرزندم بگیرند و چنانچه نیاز به کمک دارند اقدامات لازم را انجام دهند.بعد از مدتی حسن آقا به اهواز […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۱۰
حسین ابوالفضلی می گفتند: یک روز نزدیک غروب بود در جزیره مجنون به اتفاق یکی از دوستان روی تانکر آب نشسته و مشغول صحبت بودیم و در حین گفتگو بودیم که ۲۰ متر آن طرف تر خزنده ای نظر ما را به خود جلب کرد. ما به سوی او رفتیم هنوز ده متری از تانکر دور نشده بودیم که صدای انفجار عجیبی ما را بلند کرد و بر زمین کوبید تا به خود آمدیم دیدیم که روی صورت و بدنمان پر از خاک شده و صدای دوستم را شنیدم که کمک می طلبید، با زحمت بلند شدم و به طرف […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۸
شهید علی ابراهیمی که در عملیات کربلای ۵ بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید، جنازه اش را به قرارگاه بردیم و از آنجا با چند برادر دیگر عقب ماشین گذاشتیم تا به مشهد بیاوریم. یکدفعه جنازه حرکت نمود و دیدیم که روی زمین افتاده است! فوراً جنازه مطهر را بلند نموده و روی ماشین گذاشتیم اما هنوز مقدار کمی راه نیامده بودیم که باز دیدیم جنازه روی زمین افتاده است! این بار که جنازه را بلند کرده و عقب ماشین می گذاشتیم روی جنازه رفتم و شهید را به مادرش فاطمه زهرا (س) قسم دادم و گفتم که می […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۱
رفته بودیم شناسایی. فاصله ی ما با نفربرهای عراقی کمتر از صد متر بود. از بالای خاکریز خط عراقی ها را نگاه می کردم. هرچه می دیدم، می گفتم. یک دفعه حسن گفت « زود بیا پایین بریم » شصت هفتاد متر دور نشده بودیم که یک خمپاره خورد همان جا. یادگاران، جلد چهار، کتاب حسن باقری، ص ۸۹
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۴
در ساعت ۱۰ شب دو نفر منافق او را متوقف می کنند و از موتور سپاه او را پیاده می کنند و می گویند موتور را تحویل بده. موتور را از کجا آورده ای؟ مال کیست؟ او از معرفی خود طفره می رود و جواب مثبتی نمی دهد و از دادن موتور امتناع می ورزد. یکی از آن دو منافق به دیگری می گوید: به ایشان شلیک کن. چند مرتبه ماشه می کشد ولی اسلحه شلیک نمی کند. در همان حال ماشین کمیته از آخر خیابان وارد می شود و به سمت ماشین کمیته شلیک می کنند، اسلحه عمل می […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۲
از طرف فرماندهی خبر آمد كه آماده باشید، امكان دارد دشمن بیاید. بچه‌ها آماده شدند با آرپیجی، تیربار و مسلسل. قایقی به سمت ما آمد؛ از یكی از راههای آبی. بچه‌ها در انتظار بودند. دوشكاچی دست روی ماشه گذاشت و آماده نشانه‌گیری و شلیك بود. فرمانی نیامد. قایق هر لحظه نزدیك و نزدیك‌تر شد. بچه‌ها گفتند:« بزنیم، نزنیم؟ چكار كنیم؟ ». همه آماده بودند، ولی نیرویی مانع میشد كه بزنند. از درون قایق دستی تكان خورد. نزدیك كه شد دیدیم نیروهای خودی هستند برگرفته از خاطرات خودنوشت شهید علی‌اکبر ابراهیمی منبع: فرهنگنامه شهدای سمنان، جلد ۱، ص ۳۸
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۳
در عملیات مسلم بن عقیل گردان ما پشتیبان بود وقتی قلل مرتفع منطقه به تعریف رزمندگان اسلام در آمده بود ما جهت پاکسازی سنگرهای دشمن وارد منطقه شدیم و در آن گیرو دار عملیات برادران جانفشانی می کردند. برادران تدارکاتی می توانستند پشتیبانی کنند. بطوریکه بعضی جاها، نردبان گذاشته بودند و رفت و آمد از طریق نردبان صورت می گرفت، زیرا راه تدارکاتی بنود. واقعاً قدرت بعضی الهی بود که برادران توانسته بودند موفق به تصرف آن منطقه مهم گردند. با آن امکانات نظامی که دشمن در اختیار داشت قابل تصور نبود. منطقه تقریباً تقریباً آرام بود، من داخل یکی […]