۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امداد غیبی – خاطره شماره ۵
ما در منطقه شاخ شمیران حالت پدافندی بودیم و به همراه محمّدجواد و دو سه نفر دیگر در سنگر فرماندهی بودیم یکی از برادران آمد و گفت: بیایید و ببینید که عراقی ها در حال جابجا کردن نیروها هستند. بیرون آمدیم و متوجّه شدیم که عراقی ها در حال جابجایی نیرو هسند. بعد از چند دقیقه صدای انفجار مهیبی شنیدیم برگشتیم دیدیم سنگر فرماندهی با خاک یکسان شده است. خواست خدا بود که این شهید بزرگوار هنوز خدمت می کند. شهید محمدجواد آخوندی منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۳
شب جمعه، دعای کمیل می خواند. اشک همه را در می آورد. بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید. گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد. بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد. بی هوش می شد. هوش که می آمد، می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند میشد. می دوید ضجه می زد. یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه ها هم. یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص ۶۰
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۴
هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صوتش را نمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیک برد. گوشش را گذاشت روی لبش. انگار با هم درد دل می کردند. او می گفت، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش بود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت«من راهمین جوری دفن کنید. دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم» یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص ۶۷
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۶
مادر را راه نمي دادند. اسم عبدالله توي شناس نامه اش نبود. مادر دلش راضي نمي شد عبدالله را نديده، برگردد اصفهان. چيزي نذر كرد و رفت دم زندان قصر. گفت «…اسم اون تو شناس نامه ي من نيست. اسم من كه تو شناس نامه ي اون هست.» بالاخره راهش دادند. ….. لاغر و زرد شده بود. گردنش را با پارچه ي سفيدي بسته بود. مي خنديد. مادر بغضش را خورد و گفت «…ناراحت نباش. تو اگر سرباز امام زمان باشي، خودش كمكت مي كنه. فكر كن دانشگاه رفته اي و درس مي خوني. حتماً موفق مي شي.» يادگاران، جلد […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۵
در یکی از عملیات ها که آقای عاصمی همراه ما بود می خواستیم از یک پلی که عبور کردن از آن مشکل بود عبور کنیم. سرانجام بعد از سعی و تلاش فراوان موفق به عبور از آن شدیم. در آن لحظه در حالی که من خیلی خوشحال شده بودم به آقای عاصمی رو کردم و گفتم: خدا را شکر که توانستم از این پل عبور کنیم. در آن هنگام ایشان نگاه معنا داری به من انداخت و در جواب حرفم گفت: هر که از پل بگذرد خندان بود. این پل، پل دنیا است. هرگاه از پل آخرت گذشتی خوشحال و […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۸
جشن نیمه شعبان یکی از اسرای اردوگاه تکریت، از ناحیه ی دو پا فلج شده بود و به هیچ وجه قدرت حرکت نداشت؛ بنابراین، دوستان برای بردنش به بهداری، دستشویی و دیگر کارها کمکش می کردند. او در آسایشگاه ۱۶ زندگی می کرد. این اسیر جانباز، به دلیل آن که با بچه های آسایشگاه ۳ بیشتر هم زبان بود، برای افزایش روحیه ی او، با وساطت ارشد قاطع به آن آسایشگاه که همجوار آسایشگاه ما بود، انتقال یافت. هنگام آمار گرفتن، دیگر مأموران عراقی به حضور او در کنار دیوار عادت کرده بودند تا آن که روزی یکی از مأموران […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۳
علیرضا و حمید رضا ترابی پسر عمه های صادق بودند هر سه آنها در سپاه بیرجند فعال بودند در بین این سه نفر علیرضا از همه زودتر به شهادت می رسد. من برای شرکت در تشیع جنازه علیرضا به بیرجند رفته بودم که صادق را دیدم با او صحبت کردم. صادق بسیار خوشحال بود که علیرضا شهید شده است این مساله برای من جالب توجه بود چون آنها جدا از اینکه دوستان صمیمی بودند نسبت فامیلی هم داشتند به همین دلیل علت خوشحالی او را پرسیدم صادق در جواب من گفت: من و علیرضا و حمیدرضا با هم عهد بسته […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
به یاد دارم یک روز مادربزرگ سید حسین به قصد نصیحت به ایشان گفت: حسین جان چرا می خواهی به جبهه بروی تو هنوز خیلی کوچک هستی اگر بروی کشته می شوی. نگاه کن خیلی از همسن و سالهای تو به جبهه نرفتند و مشغول کار و درس خواندن هستند که سید حسین در جواب ایشان گفت: مرگ ممکن است دیر و زود شود اما حق است پس چه بهتر که در راه اسلام و کشورم کشته شوم. این حرفها را به من نزنید. ما با جان و دل این راه را انتخاب کردیم و هر کس نمی تواند این […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۷
هي مي گفت «…مي خوام برم.» ميثمي نمي خواست او برود. جاي خاليش را چه طور پر مي كرد؟ اما خانواده اش نمي خواستند شيراز بمانند. برايشان سخت بود. پايشان را كرده بودند توي يك كفش كه بايد با آن ها برگردد شهر خودشان. ….. آمد پيش ميثمي. گفت مي ماند. خانمش راضي شده. حتا اصرار مي كند بماند. ديشب خواب ديده سيدي به ش تشر مي زند كه چرا نمي گذاري شوهرت به كارش برسد. ميثمي خنديد و گفت «…من به امام زمان متوسل شدم كاري كند تو بماني.» از آن به بعد، هر كس مي خواست به هر […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۱
مریض شده بود؛ می خندید. می گفتند اگر گریه کند خوب می شود. نمازم را خواندم. مهر را گذاشتم کنارم. نگاهش می کردم. حال نداشت. صدایش در نمی آمد. یک نگاه به مهر انداخت. گفت « مرتضی، چرا عکس دست روی مهره؟»گفتم « این یادگار دست حضرت ابوالفضله که تو راه خدا داده. »گفت « جدی میگی؟» گفتم « آره. میخوای از حضرت ابوالفضل برات بگم؟» حالش عوض شد، اشکش در آمد. من می گفتم، او گریه می کرد. صدایش بلند شد. زار زار گریه می کرد. جان گرفت انگار. بلند شد لباس هایش را پوشید. گفت « می رم […]