۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۴
یادم است یکبار به اتفاق آقای شهابیان و عدة دیگری از دوستان به اردویی در کاخک رفته بودیم. آقای شهابیان پیشنهاد کرد بچه ها روی قبرهایی که آنجا قرار داشت بخوابند. عده ای از دوستان مثل اینکه می ترسیدند و این کار را انجام ندادند. آقای شهابیان به خاطر اینکه ترس بچه ها از بین برود به شوخی گفت ترسی ندارد. شما بالاخره باید اینجا بخوابید، چه بخواهید چه نخواهید آرامگاه ابدی شما همین جاست. پس نباید بترسید و بعد از صحبتهایش خودش روی قبر خوابید. شهید هادی‌ شهابیان‌ منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و ۳۲۰۰۰ شهيد استانهاي خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۷
یک شب با آقای غلام پور به کارخانه ی آجر نسوزی که در جاده ی وکیل آباد بود رفتیم. وقتی به اطراف کوره ها رفتیم ایشان گفت: انسان از دور طاقت تحمل این آتش را ندارد، پس آتش جهنم چگونه خواهد بود. شهید حبیب‌اله‌ غلامپور هفت‌آسیا منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و ۳۲۰۰۰ شهيد استانهاي خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۶
از همان کودکی که من ۵ سالم بود، همه اش به من می گفت: شما معصوم هستید شما دعا کنید که من بروم بهشت. بعد من می گفتم: تو دوست داری بروی بهشت اما من دوست ندارم. بعد گریه می کردم که چرا این حرف را می زند. همیشه در مورد بهشت و خدا و این جور چیزها صحبت می کرد. می گفت: حالا گریه نکن. شما دعا کن من بروم بهشت آنوقت وقتی تو آمدی من دستت را می گیرم و می برم. شهید علی‌ عباسی‌عنبرکی‌ منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و ۳۲۰۰۰ شهيد استانهاي خراسان
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۱۰
موقع اعزام نیرو به جبهه، من و احد در کنار یکدیگر ایستاده بودیم و به بچه ها که با فشار و ازدحام زیاد از در پادگان خارج می شدند، نگاه می کردیم. احد لبخندی زد و گفت:«بچه ها را نگاه کن که چطوری برای رفتن به بهشت از یکدیگر سبقت می گیرند.» سپس با خودش زمزمه کرد و گفت:« احد تا موقعیت طلایی ات را از دست نداده ای حرکت کن.»این را گفت و خود را به سایر بچه ها رسانید. شهید احد آقایاری منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:۹
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۸
یک روز جمعه، بعد از ظهر بیرون رفته بودم وقتی برگشتم دیدم که چهره شهید فایده خیلی برافروخته، و چشمهایشان هم قرمز شده بود. گفتم: گریه می کردید قیافه تان خیلی تغییر کرده و سرخ شده اید. کتاب گناهان کبیرة آیت الله دستغیب بود- گفتند: این کتاب را خواندم. اینطور که در کتاب بیان شده اگر خواسته باشد با ما آیندگانش از طریق عدلش رفتار کند، جهنم سوزان تنها جایگاه من است. باید همیشه از خدا بخواهیم که با لطف و رحمتش با ما رفتار کند والا کلاه ما پس معرکه است. شهید محمدحسن‌ فایده‌ منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۹
در آستانه ی پیروزی انقلاب اسلامی فردی در روستای سارمران از رژیم ستمشاهی طرفداری می کرد و با روحانیت و انقلاب مخالفت می کرد که ایشان بخاطر این مسئله ناراحت و عصابانی می شد و حتی یادم می آید یک روز از شدت ناراحتی یک سیلی به اوزد و تا زمانیکه آن فرد درحالت احتضار بود آقای فرجی به عیادت او می رفت و نکته جالب اینجاست که ایشان با حالتی عجیب گریه می کرد و دست او را می گرفت وبه صورتش می زد واز او می خواست که بخاطر سیلی که به او زده ایشان را ببخشد و […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۱
یادم می آید سالها قبل از جبهه رفتن نادر روزی تمام اعضاء خانواده دور هم جمع بودیم. در اتاق نشسته و در حال صحبت کردن بودیم ناگهان دیدیم که صدای خودمان را می شنویم به عقب برگشتیم نادر را دیدم که کنار ضبط صوت نشسته است و صدایمان را ضبط کرده است گفت به صحبتهایتان گوش کنید و ضبط را روشن کرد وقتی حرفهایمان را شنیدیم همه ناراحت شده بودند که چرا حرفهای بیخودی زده ایم نادر با این کار می خواست بگوید از این حرفها نزنید صحبت بکنید که برای آخرت شما مفید باشد بعد نادر گفت: تمام حرفهای […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۱۰
نیمه شعبان بود. رفت درِ  خانه ی همه خواهرها و برادرهایش. پول داد به آن ها. سفارش کرد بروید هر چی بچه ها دوست دارند براشون بخرید. بستنی، پفک، شکلات، … فقط هر باری که دهانشون می  گذارید یادآوری کنید که امروز میلاد امام زمانه. کتاب این عمار، شهید قربانعلی عرب، ص۳۹
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۹
زمانی که در اردوگاه عنبر بویم، روزی یک فیلم سیاسی ضد انقلابی برای بچه ها آوردند و گفتند باید بیایید و به تماشای آن بنشینید. بعد از چند دقیقه من همراه چند نفر از بچه ها طاقت نیاوردیم و آن جا را ترک کردیم و جلسه به هم خورد. عراقی ها شب به آسایشگاه آمدند و بچه هایی را که جلسه را ترک کرده بودند، جمع کردند و به قسمتی دیگر از اردوگاه بردند. در آن جا ما را حدود یک ساعت تمام با کابل زدند؛ طوری که دیگر همه کلافه شده بودیم. در میان ما نوجوان دوازده ساله ای […]
۳۰/۱۰/۱۳۹۵
امام زمان علیه السلام – خاطره شماره ۵
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی! یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص ۸۴