۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۰
حالت تنوع دارم هنوز نرفته، دیدم برگشت، البته با چند کمپوت گیلاس و آلبالو که دو دستی به سینه اش چسبانده بود. یکی از بچه ها گفت: این ها دیگه چیه؟ دوباره چه دوز و کلکی سوار کردی؟ حالا بیا ببینیم چی هست؟ او گفت: «چه قدر ندید بدید هستی؛ خوبه کارخونه اش تو ولایت خودمون. نترس نمی خوریم» بعد معلوم شد که ظاهراً رفته بهداری و دلش را دو دستی گرفته و شروع کرده به خودش پیچیدن. برادری که آن جا بوده، می پرسد: حالا چی شده این قدر بی تابی می کنی؟ و او جواب می دهد: که […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۹
حاشا به کرمت مرد شوخ طبعی بود، همه ی بچه ها او را به لطیفه گویی می شناختند. آن روز بعد از نماز، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: «حاشا به کرمت! اول و آخر دو هزار تومان به ما حقوق می دهند، من چیزی نمی گویم، اما خودت بگو این درست است؟ برای دو هزار تومان باید هفده رکعت نماز بخوانیم، نگهبانی بدهیم، دیده بان باشیم، کمین برویم، تکان بخوریم آماده باش می زنند، دیر بجنبیم رفته ایم روی هوا و تکه بزرگمان گوشمان است. آیا واقعاً می صرفد؟ خودت باشی این کار را می کنی؟» کتاب […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۸
چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده جای آینه در جبهه و خط مقدم خالی بود! خصوصاً بعضی وقت ها مثل صبح ها. بچه ها وقتی از خواب بیدار می شدند و سر و صورتشان را صفا می دادند، مرتب راه می رفتند داخل سنگر به خودشان می گفتند: «چه قدر دلمان برای خودمون تنگ شده.» واقعاً به در می گفتند تا دیوار بشنود. به کسانی که یک عمر از دیدن خودشان سیر نمی شوند و بیش از همه خودشان را تماشا می کنند. کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۱، صفحه:۴۰
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۷
چهار کلمه، چهار شخص بچه ها طبق آداب جبهه، روی چهار تکه کاغذ، کلمات اسیر، مجروح، شهید، سالم را نوشته، هر کس یکی را برداشت. فرد «سالم» گفت: بله، اگر قرار باشد ما هم شهید شویم، چه کسی از کیان اسلامی محافظت کند؟ معلوم است ما برای خدا مهم هستیم، شاید هم باید در خلیج فارس، آمریکا را سرجایش بنشانیم. شخصی که کلمه ی «اسیر» به او افتاده بود مرتب می گفت که: من چاه کن بودم، نمی دونستم اونا که کندم سنگره و بعثی های مظلوم و بی گناه را در آن جا می زنند. شخصی که قرار بود […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۶
حاضر جواب بخشی از خدمت سربازی را در آبادان گذراندم. آن روز قرار بود فرمانده ی ستاد از تیپ بازدید کند. به صف شدیم؛ هوا گرم بود و بچه ها خسته و بی حال. طبیعی بود که پاها جان بالا آمدن نداشته باشند. معاون فرمانده از ما سان دید. به جایگاه رسیدیم و به اصطلاح نظر به راست کردیم. طبق معمول اگر از رژه راضی بودند، باید می گفتند: « گروهان! خیلی خوب …» اما چون رژه ی ما تعریفی نداشت، معاون فرمانده با همین آهنگ گفت: « گروهان! حیف نان » سرباز صفر کیلومتر اما حاضر جوابی که در […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۵
چراغ موشی ماشاالله چانه اش که گرم می شد، رخش رستم به گردش نمی رسید. کافی بود فقط یک سؤال از او بکنند، دل و جگر مسئله را می آورد بیرون و با وسواس، جزجز قضیه را تجزیه و تحلیل می کرد و به چهار میخ می کشید. بعضی از بچه ها شب، بی توجه به صحبت های او چراغ موشی را خاموش می کردند تا بخوابند. از آن سر چادر، آن مرد صدا می زد، چراغ را چرا خاموش می کنی. روشن کن، روشن کن، چشممان ببنید چه داریم می گوییم. کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۶۱
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۳
چاکرتیم دربست دو تا ماشین روی پل، کنار هم شیشه به شیشه ایستادند: یکی او می گفت و یکی این. بچه های عقب دو تا ماشین هم مثل هواداران دو تیم، راننده ی خودشان را تشویق می کردند. او می گفت: «ما گدای شماییم.» این جواب می داد: «ما کبوتر حرمتیم.» او می گفت: «ما رو بخر و آزاد کن.» این جواب می داد: «ما نوکرتیم داداش، دست بردار.» باز هم این گفت: «سر ما رو بگذار لب باغچه ی خونتون ببر.» و او پس از این که جواب داد: «ما چاکرتیم دربست، مسافر تو راهی هم سوار نمی کنیم…» […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۴
چرا ایستادی؟ معمولاً در جبهه همه به هم کمک می کردند. از چای درست کردن، تا سنگر زدن و جنگیدن. کمتر پیش می آمد که یک نفر به کاری مشغول باشد و بقیه او را تماشا کنند، خصوصاً بین نیروهای قدیمی یا به اصطلاح «صدر اسلامی ». مشغول سنگر چیدن بودیم، که دیدیم یکی از نیروهای بسیجی تازه وارد، دست به کمر زده و ما را نگاه می کند. به او گفتم: «اخوی چرا ایستادی!» پاسخ داد: «چه کار کنم؟!» رفیقم ادامه داد: «بنشین باباجان، بنشین خستگی ات رفع شود، دوباره بلند شو!» آن بنده ی خدا با تردید روی […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۷۰
چایخانه در هر مکان و وضعیتی که بودیم چای را آماده میکرد. به شوخی میگفت: هر خطی که چایی در آن درست شود، سقوط نمیکند. او پیرمرد خوش مشرب و دوست داشتنی بود… حتی در عملیات والفجر ۸، قند و چایی را در پلاستیکی گذاشته و زیر کلاهش جاسازی کرده بود و آن سوی رودخانه که باور نداشتیم دیگر چای بنوشیم، با روشن کردن آتش بساط چای را فراهم کرد… هواپیماهای دشمن ما را بمباران کردند و چایخانه حاجی هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد. مدتی بعد حاجی از زیر خاک‌ها بیرون آمد و بیاعتنا به […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۶۸
جُک نسازین در محور چذابه مستقر بودیم. جهنمی از آتش بپا بود. دهن به دهن شنیدیم که قرار است، یکی از مقامات برای دیدار از جبهه ها سری هم به محور ما بزند. ما لب خاکریز در حال شلیک خمپاره بودیم، این آتش بازی از دم دمای صبح شروع شده و تا ۳ بعد از ظهر ادامه داشت. همهمه ای در میان بچه ها پیچید که مهیای این دیدار باشند. آن مقام محترم که خیلی صمیمی و اهل دل بود بسیار ساده و با تبسم بدون کبکبه و دبدبه و خیلی خودمانی در جمع بچه ها حضور پیدا کرد. با […]