۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۱
خوبیت نداره خمپاره که می زدند، طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم، خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم. بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش، می گفتند:« بیت المال است، حالا که این بنده ی خدا به خرج افتاده نباید جا خالی داد و حیف است این همه راه آمده، خوبیت ندارد. » مجله جاودانه ها، صفحه:۲۷، تاریخ:۸/۱۳۸۸
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۹
خدا خیرتان دهد خبر پیروزی و شور و هیجان عملیات در مناطق مختلف جبهه را از رادیو، همه با صدای رسا و نفس گرم و گیرای آقای عباس کریمی بارها شنیده بودند. در مواقع عقب نشینی، بعضی از بچه ها ادای او را با همان آب و تاب درمی آوردند که بیا و ببین. می گفتند: «رزمندگان اسلام، خدا خیرتان بدهد. انشاالله حماسه ای دیگر، دستتان درد نکند، محشر کردید، عقب نشینی از این سریع تر غیرممکن است. بشتابید، غفلت موجب پشیمانی است!.» کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۳
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۸
خدایا مرسی قبل از غروب آفتاب رسیدیم مهران؛ خسته و کوفته با سر و وضعی آشفته. صحنه ای را دیدم که هرگز از یادم نمی رود. حتماً می دانید که گاهی قبل از غروب آفتاب، حال عجیبی به آدم دست می دهد. در منطقه این حال، حال دیگری بود. هر کسی برای خودش گوشه ی دنجی پیدا می کرد و با خدای خودش حال می کرد. جلو در اورژانس یک نفر نشسته بود؛ چه راز و نیازی می کرد. باید می دیدید. گوش هایم را تیز کردم، می گفت: « خدایا از این که مرا آفریدی مرسی! دستت درد نکند […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۷
حوری به شوخی یقه ی حاج آقا را گرفت و گفت: «حاج آقا راست می گویند که برای هریک خمپاره، یک حوری می دهند؟ روحانی دسته با خجالت گفت: «لابد می دهند.» پسرک دوباره دست به آسمان بلند کرد و ادامه داد: «کجایی خمپاره جان که بیایی و مرا پرتاب کنی به دامن یک حوری بلوری». کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۸۴
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۶
خدا یک خمپاره می فرستد برای شما هر وقت می آمد به سنگر ما بساط همین بود. هنوز ننشسته و سیر همدیگر را ندیده بودیم و به اصطلاح «اختلاط» نکرده بودیم، با عجله پا می شد و دمپایی را به پا می کرد و با عجله می رفت طرف سنگر خودشان و می گفت: «بلند بشویم برویم بابا، یک وقتی دیدی خدا یک خمپاره برای شما فرستاد، ما را هم به هوای شما خرکش کرد و برد، آن وقت چه خاکی بر سرمان کنیم.» کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۱، صفحه:۶۲
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۵
حلالمان کنید تند تند و خیلی جدی با بچه ها روبوسی می کرد و می گفت: «حلالمان کنید، یک وقت دیدید من افتادم و صدام مرد» و بچه ها غش می کردند از خنده. کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها) جلد ۱، صفحه:۶۲
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۴
حکم مأموریت گربه جزیره ی مجنون در واقع شهر موش ها بود. موش های صحرایی معروف به گربه خور! گردان تخریب که در شلمچه مستقر بود، گربه ای داشت منحصر به فرد. گربه ای که توانسته بود با موش های گردن کلفت منطقه مچ بیاندازد. شهید خورشیدی از برادران تدارکات در جزیره به فکر چاره می افتد، قرار بر این می شود که آن گربه ی کذایی را مدتی از واحد تخریب عاریه بگیرند. ایشان می آید شلمچه و با شهید شکوهی صحبت می کند و او خیلی جدی می گوید: «ما حرفی نداریم ولی باید از ستاد لشگر برایش […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۳
حقیقت مثل منور روشنه یکی از بچه ها هر چیز را یا وارونه مطرح می کرد و یا جابه جا جواب می داد. حتی حرف ها و امور بسیار ساده و طبیعی و واضح را انکار می کرد. مثلاً وقتی صحبت از ابری بودن آسمان و بارش باران بود، می گفت: کو ابر؟ این ها را می گویی؟ این ها که دود انفجار انبار مهمات است و به همین ترتیب تاریخ روز… سال… ساعت و دقیقه را نفی می کرد و آن قدر چهره ی جدی به خود می گرفت که اگر کسی با او آشنا نبود، همه چیز را […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۱
حساسیته یک روز اخوی ام را به منطقه بردم و یکی از بچه ها که شوخ و بذله گو بود، او را ناوارد و ساده گیر آورده و بساط کرده بود: که آخه مردم، دارم می میرم، به دادم برسید، لامروت ها! نامسلمونا! اخوی ما هم که قضیه را جدی گرفته بود، که بیا روی کولم سوار شو بریم بهداری یا کسی را از بهداری بیاورم، و از این حرف ها و او هم بیشتر ناله و زاری می کرد. من که احوالات او را می دانستم، پرسیدم حالا چی شده؟ حتماً هله هوله خوردی، و الا دل که بی […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۸۲
حسین جان ها فدایت بلایی به سرش آورده بودند که دیگر از ریسمان سیاه و سفید می ترسید. دیگر تا کسی نام خانوادگی اش را نمی گفت، رویش را بر نمی گرداند، از بس رو دست خورده بود. با این وصف گاهی بی اختیار به محض این که کسی می گفت: «حسین!» برمی گشت نگاه می کرد یا می گفت: «بله.» و دوباره بچه ها اضافه می کردند: «جان ها فدایت، بمیرم از برایت.» یعنی ما داریم شعر می خوانیم تو را صدا نکردیم! دیگر طوری شده بود که اگر واقعاً او را کار داشتند، بعد از کلمه ی حسین […]