۱۲/۰۸/۱۳۹۵
اخلاص – خاطره شماره ۱۹
نه ماه رفت و آمد تا استخدامش کردند. توی همین رفت و آمدها به سایت نطنز گاهی می آمد پیش ما. کنار خوابگاه خانه اجاره کرده بودیم. یک شب، تا ساعت ۲ با مصطفی سر مسائل سیاسی روز بحث می کردم. نمی دانم چطور شد که بحثمان کشید به هسته ای. برایم عجیب بود که چرا مصطفی می خواهد برود نطنز. آن وقت ها از صد نفر بچه ها یک نفر هم نمی رفت آنجا. نه پستی بود نه مقامی، نه حقوق بالایی. عوضش دوری بود و غربت و سختی رفت و آمد. حتی حرفش بود که اسرائیل می خواهد […]
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
اخلاص – خاطره شماره ۱۵
مدیر مدرسه بود. چند وقتی بود که از مدرسه دیرتر به خانه می‌آمد. خیلی به کار مدرسه رسیدگی می‌کرد. با اعتراض گفتم:« تو که این قدر کار می‌کنی، کسی قدر می‌دونه؟». خندید و گفت:« من این کارا رو براي خدا می‌کنم. فکر نمی‌کنم راه دوری بره. ». شهید محمد ابراهیمیان منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج۱، ص۶۱
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
اخلاص – خاطره شماره ۱۳
ساعت يك و دو نصفه شب بود. صداي شرشر آب مي آمد. توي تاريكي نفهميدم كي است. يكي پاي تانكر نشسته بود و يواش، طوري كه كسي بيدار نشود، ظرف ها را مي شست. جلوتر رفتم. حاجي بود. يادگاران، جلد ۲ كتاب شهيد محمد ابراهيم همت ، ص ۵۰
۱۲/۰۸/۱۳۹۵
اخلاص – خاطره شماره ۱۲
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می […]