۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۲۰۰
خومانیم خومانیم یک شب با دوست همرزمم سالار محمودی در سنگر بودیم و نگهبانی میدادیم. نوبت ما تقریباً تمام شده بود. منتظر نفر بعدی بودیم. سر و کله کسی از دور پیدا شد. طبق معمول ایست دادیم. گفت: آشنا. پرسیدم: آشنا کیست و اسم رمز چیست؟ او پیرمردی بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت و اسم رمز بالطبع در خاطرش نمانده بود. دستپاچه و هراسان به زبان محلی گفت: «خومانیم، خومانیم» یعنی خودمان هستیم خودمان هستیم. او را روی زمین خواباندیم. محمودی دوباره از او اسم رمز خواست. بیچاره مانده بود چه بکند، با عصبانیت گفت: بابا من چراغان […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۸
خوش اشتها دست خودش که نبود. خیلی خوش اشتها تشریف داشت. دوستم را می گویم؛ پرسیدم: « تلویزیون می بینی؟» گفت: « اگر باشد، بدم نمی آید. » پرسیدم: « از بین کارتون ها از پینوکیو بیشتر خوشت می آید یا پلنگ صورتی؟ » گفت: « راستش را بخواهی، من کارتن خرما را ترجیح می دهم!!» مجله جاودانه ها، صفحه:۳۶، شماره مجله:۹۴، تاریخ:۶/۱۳۸۸
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۹
خورشید را شرمنده کردی ایام ماه مبارک رمضان روزهایی که کار مهمی نداشتیم، بعضی از بچه ها به بهانه ی روزه تا ظهر می خوابیدند و اگر کسی صدایشان می کرد، پتو را به سرشان کشیده و می گفتند: «مگر نمی بینی داریم عبادت می کنیم.» بچه ها هم در جواب می گفتند: «بسه دیگه! خورشید را شرمنده کردی. چه قدر عبادت می کنی؟» کنایه از این که آفتاب هم دارد غروب می کند و خورشید هم دیگر نمی تواند به صورت تو نگاه کند. کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۱، صفحه:۱۴۲
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۶
خودت بخوان در لشگر نجف اشرف روحانی بی رودربایستی ای داشتیم وقتی به او می گفتیم: «حاج آقا ما را برای نماز شب از دعا فراموش نکن و جزو آن چهل مؤمن قرار بده»، صاف و پوست کنده می گفت: «چشمت کور خودت بلند شو بخوان.» کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۱۱۲
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۷
خوب زنده مانده ای در مهندسی_رزمی جهاد، راننده ی بلدوزر بود و فرمانده ی دسته، پسری فوق العاده ساده و صمیمی. معمولاً نیروی جدید که می آمد به دسته ی ما، باید می رفت پیش او و نسبت به کار و منطقه ی جدید توجیه می شد. ظاهراً هر کدام از این برادرها که می رفتند با هم صحبت کنند، جهت عادت می پرسیدند: که مثلاً شما چه قدر در جبهه بودید و چند وقت است منطقه هستید؟ یک بار به یکی از این بچه ها گفته بود، بیست ماه است که تو خط هستم، و او بعد از تأملی […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۴
خدایا ما را حفظ کن تا او در میان جمع بود، کسی بین دو نماز دعا نمی کرد، چون به کسی مهلت نمی داد. دعا کردنش هم خلاف همه بود. عقبه که بودیم، کولاک می کرد و در دعا، از آن حرف های شهادت طلبانه ی داغ. جلو که می رفتیم، همه ی آن دعا یادش می رفت و فقط می گفت: «خدایا ما را برای اسلام و مسلمین حفظ بفرما.» همه می خندیدند و می گفتند: «اگر راست می گویی از آن دعاهای تنوری اول راه بکن.» تبسمی می کرد و می گفت: «جانم! هر دعایی جایی داره، این […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۵
خیانت به مملکت گرسنه بودیم. سر و صدای این شکم بی دین و ایمان که بلند می شد، شمر جلودارمان نبود .خصوصاً اگر غذا دیر می رسید، آن وقت دیگر واقعاً کربلا بود. بعضی برادران می گفتند: «شما شکم را دست کم نگیرید، خیانت به آن خیانت به مملکت است، خیانت به اسلام است، خیانت به انقلاب است، اگر شکم نباشد هیچ چیز نیست، سنگ روی سنگ بند نمی شود.» دیگران هم تأیید می کردند. صحیح است، صحیح است. مجله طراوت، شماره مجله:۲۵
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۳
خوردنش حلال، بردنش حرام مثل همه ی بسیجیان دو تکه ترکش خمپاره را برداشته، به عنوان یادگاری، کف ساکم جاسازی کردم و با در دست داشتن برگه ی مرخصی به طرف دژبانی حرکت نمودم. دژبان تمام وسایلم را بیرون ریخت، طوری جاسازی کرده بودم که به عقل جن هم نمی رسید، ولی پیدایش کرد و پرسید: چند ماه سابقه ی منطقه داری؟ توضیح دادم. گفت: شما هنوز نمی دانی ترکش خوردنش حلال است، بردنش حرام؟ گفتم: نمی شود جیره خشک حساب کنی و سهم ما را حالا که نخورده ایم بدهید ببریم! کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۷۱ خوردنش […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۲
خواستگاری برای چند روز مرخصی به اصفهان رفتم. مادرم با اصرار فراوان مرا به خواستگاری دختری برد. پدرش از وضع تحصیل و کارم سؤال کرد. گفتم: « راستش حاج آقا ما فعلاً در جبهه حضور داریم و خوب آن جا انسان هر لحظه در معرض زخمی شدن و یا شهادت است. انشاالله تصمیم داریم اگر به خواست خدا مجروح یا شهید نشدیم، تا آخر کار در جبهه حضور داشته باشیم. » پدر دختر با اشاره به میوه ها تعارفی کرد و با لحن طعنه آمیز گفت: « البته ما هم با حضور شما در جبهه مخالفتی نداریم؛ حالا هم که […]
۰۲/۱۱/۱۳۹۵
شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۰
خارج از کشور آدم شوخ طبعی بود، اولین بار که داخل خاک عراق شدیم، به محض عبور از مرز، شلوار خاکی رنگش را درآورد. پرسیدم: «پسر این چه کاری است می کنی؟» با خنده گفت: «دلم می خواهد این جا که دیگر ایران نیست، خارج از کشور است، هرطور مایل باشم لباس می پوشم. می خواهم آزاد باشم. شما هم اگر گرمتان است، می توانید لباستان را بیرون بیاورید». کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۳۹