۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۳
زمستان بود که ایشان از جبهه آمد. دیدم چراغ علاءالدینی روشن کرده و پاهایش را گرم می کند. پرسیدم چرا اینطوری می کنی؟مگر پاهایت درد می کند؟ ایشان به من راستش را نگفتند ولی به مادرم گفته بودند که از عملیات که می آمدم دیدم پیرمردی پاهایش برهنه است.چکمه هایم را درآورده و به ایشان دادم و از آنجاست که وقتی هوا سرد شد پاهایم سرما می خورند ودرد دارند. شهید حسین‌ چولی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۹
سردار ولی ا… چراغچی زمانی که در فکه مستقر بودند، فرمانده تیپ ۲۱ امام رضا علیه السلام بودند. در آن منطقه داشتند کار انجام می دادند، دشمن متوجه شده بود که در این منطقه می خواهد عملیات انجام دهد. یک ارتفاعی در منطقه وجود داشت که دشمن آمده بود و روی نیروها آتش می ریختند. چراغچی یک دفعه سوار ماشین شد و به سمت دشمن حرکت کردند و آتش دشمن را متوجه خودش کرد. برای من سئوال بود که در این شرایط چرا چراغچی این کار را کرد. وقتی برگشت و آمد، من با دید انتقادی از ایشان سئوال کردم […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۷
به یاد دارم ایشان تیر بار چی گروهان بود. در آخرین عملیاتی که او شرکت داشت با توجه به اینکه در هنگام در گیری نیروهای بعثی به صورت نیم دایره از سه طرف به سمت بچه ها آتش سنگین می ریختند، او با تمام قوا و بدون اینکه کمترین ترس و هراسی داشته باشد تا لحظه شهادت آتش تیر بار او بر روی دشمن قطع نشد. این آتش آنقدر مداوم بود که نیروهای دشمن را متوجه خود کرده بود. و از جهت های مختلف گلوله های دشمن متوجه خاموش کردن تیربار او شد. تا زمانیکه توفیق شهادت یافت. شهید محمدعلی‌ […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۲
علی‌اکبر اولین دفعه‌ای که حسین رفت به جبهه وقتی برای مرخصی برگشته بود لباسهای کهنه‌ای را دیدم که تنش است گفتم مادر جان من که برایت لباسهای نو و خوب گذاشتم چکار شد تگفت: دوستانم لباس نداشتند دادم به آنها گفتم چرا کفشهایت پاره است؟ مگر به شما در جبهه کفش و پوتین نمی‌دهند؟ گفت: پوتین‌هایم هم پاره شده بود بعداً برادرش گفت: مادر حسین به بیت‌المال خیلی اهمیت می‌دهد و پوتین‌ها و لباسهایش را تحویل داده و نخواسته با لباسی که از پول بیت‌المال تهیه شده به منزل و به مرخصی بیاید و من تعجب کردم و به او […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۸
ایشان در جبهه تک تیر انداز بودند. هنگامیکه رزمندگان ما از عملیات عقب نشینی کرده بودند او باقی ماند تا دشمنان را سر گرم کند تا بقیه بتوانند عقب نشینی کنند. او در همانجا در حالی که از رزمندگان دفاع می کرد به شهادت رسید. دشمنان از ترس اینکه مبادا او زنده باشد پیکر ایشان را سوزانده بودند. شهید محمدعلی‌ چاهی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۶
مدتی سهمیه غذایی چادر ما کم شد. موقع نهار یا شام معمولاً غذا کم بود. این موضوع توجه مرا به خود جلب کرد. به همین دلیل پیگیر شدم تا بفهمم چرا سهمیه غذایی چادر ما کم است. بعد از کمی تحقیق متوجه شدم چادر مانیز مثل دیگر چادرها براساس تعداد نفرات غذا می گیرد. اما حسین آقا موقعی که غذا را تحویل می گیرد مقداری از آن را کنار می گذارد و موقعی که می خواهد برای سرکشی به دیگر چادر ها برود این غذا را به نیروهایی می دهدکه به آنها غذا نرسیده است. یک روز موقع نهاردوباره غذا […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۴
یک شب نیمه های شب در منطقه با بچه ها یک جایی نشسته بودیم، دیدیم در تاریکی شب یکی می آید، وقتی جلو تر آمد دیدم حسن جهانیان است یک ساک مشکی هم دستش بود پرسیدم: حسن آقا چه آورده ای؟ گفت: بیایید برایتان پول آورده ام. پرسیدم: از کجا؟ گفت: مساعده است که برایتان فرستاده اند. به هر یک از بچه ها مقداری پول داد و گفت: بروید به خانواده هایتان سر بزنید. بعدها فهمیدم که مبلغ زیادی از این پولها مال خودش بود و بقیه را از بین مردم جمع آوری کرده بود و برای ما آورده بود. […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۵
حسن قبل از انقلاب شغلش خیاطی بود. با پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی به سوی جبهه های جنگ حق علیه باطل شتافت. در آمدی هم که از خیاطی جمع کرده بود همه را پس انداز می کرد و روزیکه می خواست به جبهه برود تمامی پس اندازش را به من داد. من هم با پس انداز حسن خانه قسطی برای خودمان تهیه کردیم. وقتی حسن در جریان کار قرار گرفت خیلی خوشحال شد واز برادرش که برای خرید مسکن خیلی تلاش کرده بود تشکر و قدر دانی کرد. شهید حسن‌ جوادی خواجه روشنایی منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۳
شهید حسن جهانیان موتوری داشتند که اغلب بچه های بسیج از آن استفاده می کردند. بنده به ایشان گفتم: شما که موتور را لازم ندارید، آنرا بفروشید. ایشان گفت: من اگر این موتور را بفروشم بچه های بسیج فکر خواهند کرد. بخاطر اینکه آنها از آن استفاده می کنند آنرا فروخته ام. پس بگذارید بچه ها از آن استفاده کنند. شهید حسن‌ جهانیان‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۱۰
گاهی که به خانه می آمد، می دیدم کتش را به همراه ندارد، علّت را که می پرسیدم، می گفت: فلان دوستم سرما می خورد لباس کم داشت.‌ کُتم را به او دادم تا بپوشد و سرما نخورد. گاهی هم از ما اجازه می گرفت و مخصوصاً زمستانها هَمکلاسی هایش را که از روستاهای دیگر به اینجا می آمدند را به خانه می آورد و می گفت: سرما می خورند. ‌خیلی با آنها صحبت می کرد و از این کار خود خوشحال بود. شهید اسماعیل‌ جان‌احمدی‌گل‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان