۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۵
آمارگیر وسواسی یکی از درجه داران عراقی که سال ها در ارتش بعث خدمت کرده بود، در شمردن اسرا خیلی وسواس به خرج می داد و همیشه هم دست آخر اشتباه می کرد. یک روز عصر شروع کرد به شمردن بچّه های اتاق ۱۰ تا آن ها را به داخل آسایشگاهشان بفرستد. تعداد افراد هر آسایشگاه حدوداً صد و پنجاه نفر بود؛ ولی گاهی می شد چند نفری را برای نظافت بیرون نگه می داشتند و یا مثلاً به جرم مخالفتی به سلّول می بردند. خلاصه این که چند بار تا آخر شمرد و دوباره برگشت و در هر بار […]
۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۴
آمار وقتی سوت آمار به صدا در می آمد، هر کس مشغول هر کاری بود، می بایست از آن کار دست می کشید و سر صف آمار حاضر می شد. مشغول اصلاح سر یکی از بچه ها بودم. دور سرش را کاملاً اصلاح کرده بودم و داشتم مقدار مویی راکه روی پیشانیش بر جا مانده بود، کوتاه می کردم که صدای سوت آمار، فضای اردوگاه را پر کرد. مستأصل مانده بودم که چه کنم. اگر می ماندم و ادامه می دادم، شکنجه و کتک انتظارم را می کشید و غیر این صورت تمسخر و استهزای این برادرمان از سوی سایرین […]
۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۳
آقا و باهوش سربازی داشتیم به نام کریم که علی رغم جثه ی بزرگش، عقل کوچکی داشت و بچه ها به او لقب الاغ داده بودند. کریم که می شنید وقتی بچه ها او را صدا می زنند، لقب الاغ را نیز به آن اضافه می کنند از آنها پرسیده بود که این کلمه یعنی چه و بچه ها به او گفته بودند معنای آقا و باهوش را می دهد. روزی با شکسته شدن پنجره اتاق نگهبانان و داد و فریادی که از داخل اتاق می آمد، توجه همه به طرف آنجا معطوف و متمرکز گردید، اما بعد از گذشت […]
۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۲
آجیل مخصوص شوخ طبعی اش باز گل کرده بود. همه ی بچه ها دنبالش می دویدند و اصرار که به ما هم آجیل بده؛ اما او سریع دست تو دهانش می کرد و می گفت: نمی دم که نمی دم. آخر یکی از بچه ها پتویی آورد و روی سرش انداخت و بچه ها شروع کردند به زدن. حالا نزدن کی بزن آجیل می خوری؟ بگیر، تنها می خوری؟ بگیر. و بالاخره در این گیر و دار یکی از بچه ها در آرزوی رسیدن به آجیل دست توی جیبش کرد اما آجیل مخصوص چیزی جز نان خشک ریز شده نبود. […]
۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۱
آبرو سرش به کار فرهنگی اش بود. سوت آزادباش که زده می شد، سید کارش را شروع می کرد. از تمرین تئاتر گرفته، تا راه اندازی گروه سرود و ساخت وسایل و ماکت و… در کارش خیلی جدی بود و در عین حال بذله گو و شوخ طبع، و از همه مهم تر این که سید در خوش مشربی و حاضر جوابی تک بود و کم تر پیش می آمد رودست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد: خسته نباشی آقا سید این نمایش تون کی […]
۰۷/۰۸/۱۳۹۵
طنز – خاطره شماره ۱
آبرو سرش به کار فرهنگی اش بود. سوت آزادباش که زده می شد، سید کارش را شروع می کرد. از تمرین تئاتر گرفته، تا راه اندازی گروه سرود و ساخت وسایل و ماکت و… در کارش خیلی جدی بود و در عین حال بذله گو و شوخ طبع، و از همه مهم تر این که سید در خوش مشربی و حاضر جوابی تک بود و کم تر پیش می آمد رودست بخورد. یک روز عصر، خسته و کوفته از تمرین و فعالیت، داشت می رفت توی آسایشگاه که مجید از جلویش درآمد: خسته نباشی آقا سید این نمایش تون کی […]