۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۹
در مورد نحوه شهادت و آخرین شب حیات عباس یکى از دوستانش اینگونه نقل مى‏کرد: در آن شب در سنگر ما حال و هواى دیگرى بود تا نیمه شب به صحبت کردن با یکدیگر پرداختیم هنگامیکه همه از فرط خستگى خوابشان برد عباس بیدار ماند و تا صبح به علت گرمى بیش از حد هوا بچه ها را به وسیله مقوا باد مى‏زد تا راحت استراحت کنند موقع نماز صبح به عباس گفتم عباس جان دیشب تو اصلاً نخوابیدى حالا برو استراحت کن گفت نه دیشب آخرین شبى بود که پیش شماها بودم اصلاً احساس خستگى نمى‏کنم هنوز حرفش به […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۰
روزی که فرهاد به شهادت رسید من در مرخصی به سر می بردم. ولی این طور که شنیدم ایشان در حال حمل غذا برای رزمندگان بوده است که خمپاره در سه یا چهارمتری ایشان می خورد و باعث زخمی شدن ایشان و چند تن دیگر از برادران رزمنده می شود. در حالی که ایشان خونریزی شدیدی داشته است ولی در خواست می کند که ابتدا دوستش را به عقب انتقال بدهند. زمانی که برمی گردند که فرهاد را انتقال دهند، مشاهده می کنند که ایشان همانجا به شهادت رسیده است. شهید فرهاد حسن‌زاده‌خوش‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۸
یکی از همرزمان فرزندم نقل می کرد و می گفت: ا…یار آرپیجی زن بود و من کمک ایشان بودم. در جریان درگیری، تیری به پای او خورد و من او را کول کردم و مقداری به عقب بردم اما درگیری شدید تر شد و ا…یار به من گفت :من را رها کن و بر گرد و من او را همانجا گذاشتم و برگشتم. او آنجا جا مانده بود و ما امید وار بودیم که شاید اسیر شده باشد و تا هفت سال هم از او اطلاعی نداشتیم. تا اینکه یک روزخبر شهادت او را آوردند. شهید اله‌یار حبیبی‌ منبع: اطلاعات […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۴
هنگامی که تازه با دوستش شهید محمّد رفتاری در یکی از محله های شهر فقیر نشین فردوس اتاقی را از یک معمار با اجاره ای مختصر تهیه کرده بود. چون مجبور بود در شهر فردوس ادامه تحصیل بدهد فقط پنج شنبه ها و جمعه ها به منزل می آمد آن زمان من کلاس پنجم را گذرانده بودم و به علّت عدم تمکن مالی مجبور بودم برای گذراندن امور به قالی بافی مشغول شوم یک روز که برادرم آمده بود و با هم مشغول صحبت بودیم در حین کار من متوجّه شد که قیچی من اصلاً مناسب سن من نیست چون […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۵
همسایه‏اى داشتیم در تهران به نام مادر رضا ترکى. شوهرش در تصادف کشته شده بود و او سرپرستى دو فرزندش که کوچک بودند بر عهده داشت و با کار در خانه‏ها خود و بچه‏هایش را تأمین مى‏کرد نزدیکیهاى عید بود هزار تومان آورد گفت بدهید شوهرتان آمد خانه مان را نقاشى کرده گفتم من قبول نمى‏کنم خودش که آمد بیائید بدهید به خودش وقتى شوهرم آمد دیدم پول را آورد و گفت زحمت کشیده‏اید خانه ما را نقاشى کرده‏اید اما شوهرم رحمت ا… پول را پس داد و گفت مگر من براى پول رنگ کرده‏ام من دوست داشتم سر سال […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۷
یک روز صبح تابستان در پشت بام مشغول کاری بودم که درب حیاط را زدند از بالای پشت بام به داخل کوچه نگاه کردم دیدم کاظم است که از منطقه آمده از پشت بام به پایین آمدم و درب را به روی او باز کردم بعد از احوالپرسی متوجه شدم یک جفت دمپایی پاره به پایش است گفتم: پسر جان اینها چیست به پایت کردی ؟ مردم وقتی از منطقه می آیند با پوتین و وضع مرتب می آیند حالا شما با این وضع آمدی ؟ ایشان گفت: پدر جان وقتی از اهواز با قطار به سمت تهران می آمدیم […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۶
در مرحله دوم عملیات والفجر یک که شرکت داشتیم با برادران ارتشی ادغام شده بودیم. عصر همان روز برای شناسایی رفتیم که شب وارد عمل شویم. در موقع رفتن خمپاره ای آمد و برادران ارتشی مجروح شدند. ما آنها را به عقب منتقل کردیم. در زمانی که ما آنها را به عقب منتقل می کردیم یک خمپاره پشت سر ما به زمین خورد و من از ناحیه کتف و ران مجروح شدم و به روی زمین افتادم. تعدادی از برادران آمدند من را ببرند، به آنها گفتم: اول برادران ارتشی را ببرید. در حالی که افتاده بودم رو به امام […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۰
در سال ۵۹ که با ولی الله چراغچی آشنا شدم روزی از سوابق ایشان سؤال کردم. ایشان خیلی با اکراه بیان کردند که قبل از ورود به سپاه دانشجو دوره فوق دیپلم بودند که به دلیل تعطیلی دانشگاه ها برای انقلاب فرهنگی درس را رها کرده بود و جذب سپاه شده بود. با طی کردن دوره آموزش به دلیل توانمندی که داشتند بعنوان مربی انتخاب شده بودند. شهید ولی‌اله‌ چراغچی ‌مسجدی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۱
به خاطر دارم که یک مرتبه سرزمین کشاورزی مشغول کار دروگندم بودیم که من پسرم حسین را فرستادم تا از خانه یخ بیاورید. وقتی برگشت دیدم یخها آب شده است وقتی علت دیر آمدنش را پرسیدم عذر خواهی کرد و گفت: فلانی پایش درد می کرد و سر راه مانده بود او را به روستا رساندم که موجب شد یخها آب شوند. شما اگر آب یخ نخورید هیچ نمی شود ولی اگر فلانی را در آن گرما کمک نمی کردم رنج می برد و از بین می رفت. شهید حسین‌ چوبداری‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۲۲
در عملیات والفجر ۹ در منطقه چوراته عراق توفیق همرزمی یا آقای عبدالرحمن چوپانی را داشتم. نیمه شب بود اعلام کردند که چند نیرو برای خط مقدم و حمل مجروحین به عقب مورد نیاز می باشد که عبدالرحمن اولین کسی بود که از جایش بلند شد و اعلام کرد. شهید عبدالرحمن‌ چوپانی‌ منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان