۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۷
از یکی از همرزمان ایشان شنیده ام که: زمانی که نیروها می خواستند از روی سیم خاردار عبور کنند، ایشان خود را روی سیم خاردار انداخته و به صورت دراز کش افتاده تا نیروها از روی ایشان عبور کنند، یکی از همرزمان پدرم که خیلی با ایشان دوست بودند از روی پدرم عبور نمی کرده است. که پدرم او را مجبور می کند که از روی ایشان عبور کند. همه فکر می کردند که شکم پدرم پاره شده است. لیکن بعد از اینکه همه نیروها رفته بودند پدرم صحیح و سالم برخاسته بود و همگی از این موضوع تعجب کردند. […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۸
برادر شهیدم تأکید زیادی در درس خواندن ما داشت. هنگامیکه در دوره دبیرستان مشغول به تحصیل بودم به برادرم می گفتم: داداش من دوست دارم به سپاه بیایم و در قسمت بهداری بخش خواهران مشغول شوم. برادرم می فرمود: اوّل درس را بخوان، بعد با تحصیلات عالی وارد سپاه شو، و وقتی من خیلی اصرار می کردم، می گفتند: جای شما در سپاه محفوظ است و بهتر است شما درستان را تمام کنید. در آن موقع من سال اوّل دبیرستان بودم و درس می خواندم و برادرم هم خانواده خودشان را به نیشابور آورده بودند و چون خودشان مرتّب به […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۴۰
یادم است زمان ازدواج من، مادرم مشغول تهیه اسباب زندگی برای من بود. در آن هنگام مهدی در زاهدان دانشجو بود و هر گاه که به سبزوار می آمد از زاهدان مقداری لوازم زندگی برای خود می خرید و به سبزوار می آورد. یک روز به مادرم گفتم از لوازم مهدی برای تکمیل جهازم استفاده کن مادرم گفت: دخترم ممکن است مهدی بخواهد از این وسایل برای زندگی خودش استفاده کند من نمی توانم بدون اجازه ی او دست به وسایلش بزنم این بار که ببینمش از او سوال می کنم ببینم چه می گوید. از قضا چند روز بعد […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۶
در مورخه ۲۸ /۸ / ۶۲ شهید سید یونس حسینی به عنوان فرمانده گروهان مسلم بن عقیل، گردان امام حسین (ع) معرفی شدند و با همین مسئولیت در مرحله سوم عملیات والفجر ۴ شرکت کردند که این شب مصادف بود با اربعین سالار شهیدان اباعبدا… الحسین (ع) و همین که وارد عملیات شدند در کمین دشمن افتادند و از تمامی گروهان به جز چند نفری بقیه ما کشته شدند یا به اسارت در آمدند. و چند نکته ای را از زبان یکی از همرزمان شهید به نام شهید صفاری شنیدیم که می گفت: چون صبح به مقر برگشتم سید یونس […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۹
برادران در طی عملیات طرار در اطراف هویزه کمی پیشروی کردند و پس از مدتی بر اثر خستگی در سنگرها خوابیده بودند که به ناگاه عراقی ها پاتک کرده و صبحگاه جلو آمدند، به طوری که به صد متری ما رسیدند و در این حال ایشان با خونسردی گفت: مسئله ای نیست! و جواب پاتک عراقی ها را دادند. ایشان با نیروها برخورد جالبی داشتند. یکی با شوخی به وی می گفت: فلانی ما اورکت نداریم! وی در جواب می گفت: همین است. می خواهی بخواه، نمی خواهی تسویه حساب کن و برو!» این بهانه شوخیش بود ولی در مرحله […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۵
شب قبل از شهادت ایشان شبها نمی خوابید و مشغول خاکریز زدن بود و همچنین تمام شب مشغول دعا و نیایش بود و شب ۲۶ /۱۰ / ۶۵ بعد از غسل شهادت هنگامی که مشغول خاکریز زدن بود مورد اصابت ترکش خمپاره قرار می گیرد و به آرزوی دیرینه خود می رسد. شهید سیدصادق‌ حسین‌پور منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۴
روزی که تصمیم گرفته بود از حوزه علمیه سبزوار به تهران برود قبلش به زورق آباد آمد و مقداری از وسائلش را آورد تا به تهران برود و امتحان ورودی حوزه تهران را بدهد. بعد من دیدم فرشی که با خود به سبزوار برده و چراغی که آنجا داشت را با خود نیاورده. وقتی علتش را از حسن سوال کردم گفت: مادر جان در آنجا دوستی بنام حسینعلی دارم که با من در یک اتاق زندگی می کرد حال اگر فرش را می آوردم اتاقش خالی می شد و با آمدن میهمان و دوستانش خجالت می کشید و به چراغ […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۲
یک روز من به اتفاق آقای غزنوی داخل چادر نشسته بودیم که متوجه شدیم مورد حمله شیمیایی قرار گرفتیم. در همان شلوغی و بهم ریختگی نیروها دیدم آقا محسن سوار موتور شده و از محلی که مواد شیمیایی زده بودند عبور کرد و رفت از داخل چادرها لوازم لازم را برای مبارزه با مواد شیمیایی آورد و به طرف بچه ها برد. من در آنجا با دیدن آن صحنه به آقای غزنوی گفتم:” کلک محسن کنده شد.” ولی محسن می خواست بچه ها را جمع و جور کند و همه آنها را به طرف قله کوه بکشاند تا از دسترس […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۳
در عملیات طریق‌القدس زمانی که تقریباً خط تثبیت شده بود و نیروها می‌خواستند سنگر برای خودشان در تنگه‌ی چزابه بزنند آتش زیادی ریخته می‌شد ما دو سه نفر بودیم رفتیم آنجا دیدن آقای حسین مسئوول مخابرات چزابه که آقای حسین‌پور هم همراهمان بود وقتی ما آنجا رسیدیم کارمان مخابراتی بود ولی آقای حسین‌پور چون دید نیروهای کم هستند نیروهایی که در خط بودند بخشی به دنبال این بودند که دشمن را مشغول کنند آن برادرانی که می‌خواستند سنگر بکنند تعدادشان کم بود ایشان آنجا احساس مسئوولیت کرد و کار مخابرات را بر اردو ۳ ساعتی رها کرد رفت به کمک […]
۰۳/۱۱/۱۳۹۵
ایثار – خاطره شماره ۱۳۱
در آخرین بار که با ایشان بودم در موقعیت شهید حیدری بین ایلام و مهران در کنار رودخانه کنجان چم، در بین دو کوه مستقر بودیم و بچه ها آنجا در حال آماده سازی خود برای عملیات بودند. صبح زود بچه ها را برای راهپیمایی روزانه به ارتفاعات بردیم و بعد از چند ساعت برای صرف صبحانه به طرف چادرها سرازیر شدیم که یکدفعه چند هواپیمای دشمن شروع به حمله کردند و تمامی منطقه را بمباران شیمیایی کردند. محسن آقا که هنوز به همراه نیروها بالا نیامده بود، با دیدن صحنه یک کیسه ماسک و لوازم مورد نیاز برای حمله […]