يوسف عاشورا «۱۱»

يوسف عاشورا «۱۱»

يا لطيف
سخنراني حجةالاسلام سيد محمد انجوي‌نژاد
موضوع : يوسف عاشورا «۱۱»
شب عاشورا هستيم و قسمت يازدهم از بحث يوسف عاشورا .
امشب بحث فنا و تعلق سوزي يوسف عاشورا رو در واقعه عاشورا بررسي مي كنيم تا ببينيم خداوند تبارك و تعالي چه عنايتي به پسر فاطمه(ع) كرد و چه درسهايي براي امروز ما داره .
اول از هر چيز بايد بگيم خداوند چند تجلي بر عاشقان داره كه در داستان يوسف عاشورا اين تجلي ها كاملاً مشخصه .
تجلي اول ؛ خلقته . يعني اگر يه كسي مخلوق خدا باشه ، صرف همين مخلوق خدا بودن و مصنوع خدا بودن براش يه ارزشي رو باعث مي شه . شما بعضي وقتها كه دنبال يخچال يا يك ويدئو سي دي يا تلويزيون يا ضبط مي گرديد ، سفارش مي كنيد مي گي آقا مارك فلان رو بگير . مي گه : خب شما مارك هاي بعدي رو نديدي ؟
مي گه : نه ، فلان كارخونه چون كارهاش درسته ، پس مارك هاش هم درسته .
خدا چون خداست و كارش خيلي درسته ، در درجه اول مخلوقات خدا بايد براي انسان احترام رو باعث بشن .
آقا اباعبدالله(ع) نسبت به مخلوقات جهان احترام داشتند . داستان هاش رو براتون ذكر مي كنيم . حتي اگر اين مخلوق دشمن اباعبدالله(ع) بوده .
تجلي دوم : تجلي امانت عشق است كه برخلق عرضه مي‌شود . بعد كه مخلوق اومد ، اين امانت ( يعني عشق به خدا را ) به همه خلق توصيه كردن ، ارائه كردن و از ميان خلق خيلي ها هستند كه بر نتابيدن . عمان ساماني اينجوري مي گه . باز بريم سراغ گنجينه الاسرار .
“ اين نه جام عشرت ، اين جام ولاست . “ تو كه خلق شدي ، خلق نشدي كه عشرت كني . دنيايي رو بياي به خور و خواب و خشم و شهوتت برسي و بري .
اين نه جام عشرت ، اين جام ولاست دُرد او درد است و صاف او ولاست
دُرد يعني رسوب . هرچقدر مي گذره در قلب تو دردهايي از اين خلقت انبار مي شه ، براي چي ؟ براي اينكه بدوني اينجا بنا نيست به خوشگذراني مطلق بگذره .
چرا چهره ها شكسته مي‌شه ؟ چرا زير چشمها چين مي‌خوره ؟ نه همه . مي‌گم كيا ! چرا صداها خسته مي شه ؟ چرا قامت ها خميده مي شه ؟ چرا قلب ها بيمار مي‌شه ؟ براي اينكه درد سراغ آدم مياد .
“ دُرد او دَرد است و صاف او ولاست . “ صاف هم داره ، يه تكيه زيبايي و پاكيزگي داره . اين پاكيزگي و زيبايي اين است كه توي انسان بفهمي براي ولا ، نزديكي ، تعالي ، نه كه بري كتاب معارف و بينش اسلاميت رو بخوني ، بگي آقا هدف از خلقت تكامله . تكامل يعني بالا رفتن ، رسيدن . اينها رو ولش كن . ولاست . اصلاً‌ اسم تكامل رو از ذهنت حذف كن . نزديك شدن ، به يار رسيدن ، با يار اهل نرد عشق بودن . صحبت هات با يار ، فقط به يه نمازي ختم نشه كه حالا خيلي هم حضور قلب داري توش رعايت مي كني .
بعد ادامه ميده ، وقتي كه اينها رو بر عاشقان ، يعني بر كساني كه اومدن بدنيا ، خلق شدن ، عرضه كردن ،‌ همه بر نتابيدن . يه عده گفتن آقا دُرد و درد و عشق و صاف و ولا رو بي خيال شو . ما يه مشت غرايز داريم كه مي خوايم پاي اين غرايزمون بايستيم . از شهوت بگو ، از لذت بگو ، از مقام بگو ، از خونه بگو ، از مغازه بگو ،‌ از شغل بگو ، از بالا و پايين دنيا بگو . عده زيادي از مردم ، اين عشقي كه از طرف خدا ارائه شد رو قبول نكردن و اين بار گران را سرباز زدند .
انشاءالله در آيه شريفه سوره احزاب بهش مي رسيم .
عمان ساماني يه جملاتي مي گه كه من ديگه شعرش رو نمي خونم .
قضيه اي راجع به جمشيد پادشاه ايران هست كه مي گن : يه جامي داشت . . .
( اينكه الان به صدا و سيما مي گيم جام جم وجه تثنيه اش همين جام جمشيده . )
مي گن جمشيد يه جامي داشت كه اين جام يك جام شراب بود . حالا عرفاني . بعد روي اين جام ۷ خط بود . اولين خط ، اسمش فريدين بود . آخرين خط اسمش جور بود . بينش هم اسامي داره . ( نمي خوام توي اين وادي وارد بشيم . بحث ما ، بررسي سلسله پادشاه ايران نيست . ) هفت تا خط داشت . ساقي كه جام رو براي افراد پر مي كرد ،‌ هر كي از در مي يومد تو ، بررسي مي كرد ، تشخيص مي داد كه بايد تا كدوم خط شراب بريزه تا اين تا يه حدي لذت ببره ، جلوي جمشيد بد مستي نكنه . عقلش زائل نشه . اگر تشخيص مي داد كه براي اين بايد تا خط چهارم شراب بريزم و اين بابا ۳ خط بيشتر ظرفيت نداشت ، بدمستي مي كرد ، جمشيد ساقي رو مي خوابوند و حد مي زد . اين رو هم حد مي زد ، بيرون مي كرد .
جامِ عشقِ خداوند كه در اختيار من و شما قرار داده شده ، يك ساقي داره . در اينجا عمان ساماني داره به اين اشاره مي كنه ، جام ولاست . براي هركي يه ظرفيتي داره . اگر يه وقتي ديدي خارج از ظرفيتت بر تو بلايي اومد ، مطلبي اومد و احساس كردي نمي توني تحمل كني ، بدون ساقي جامِ خداوند اشتباه نمي كنه ، تو را بالاتر ديده .
پسره ، دختره مياد به باباش ، مادرش مي گه : اگر امسال من كنكور زدم فلان رشته پايين ، فلان شهرستان دور ، دانشگاه آزاد ، شما اجازه مي ديد من برم ؟ باباش
مي گه : ابدا ! مي‌گه چرا ؟ مي‌گه : تو ظرفيتت بالاتره . مي‌گه نه آقا نمي‌تونم . مي گه : چرا مي توني . ظرفيت هات رو جمع كن .
وقتي خدا بلا ميده ، ساقي خدا جام تو رو اشتباه نمي‌ كنه . هيچوقت اشتباه نمي كنه . مشكل از خودته ، ببين كجا كم آوردي ؟ اين داره به اون اشاره مي كنه .
حافظ شعر قشنگي داره .
صوفي گر باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه انديشه اين كار فراموشش باد
اگر مي خواي سراغ عشق بياي ، اگر شب عاشورا نشستي مي خواي دم از يوسف بزني ، اگر مي‌ خواي فرداشب با زينب (س) بگي “ ما رايت الا جميلا “ بايد يادت باشه ، اين يه مقداري هزينه مي بره . به همين سادگي نيست كه يك پيرهن مشكي بپوشيم ، همه بيايم و فردا هم بريم در بياريم . به اين راحتي نيست . اينجا بحث ، بحث ظرفيت هاست .
« تعلق ها مي سوزد . »
وضويي از دل و جان شسته دست چهار تكبير بزد بر هر چه هست
كه حافظ همين شعر رو داره .
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چهار تكبير زدم يك سره بر هر چه كه هست
كه برادران و علماي اهل سنت ما اشتباه كردن . اين شعر حافظ رو دليل بر اهل سنت بودن حافظ مي دونند . بد نيست شما اينو بدونيد كه حافظ و مولوي صد در صد شيعه بودند . و اثبات مولوي هم اگه يه سمينار شعري بود ، ثابت مي كنم .
مي گن آقا چون در فقه اهل سنت در نماز ميت چهار تكبير واجبه ، در نماز شيعه در فقه شيعه پنج تكبير واجبه . ما ۵ تا تكبير مي گيم ، اون ها ۴ تا . اونها مي گن چون حافظ گفته “ چهار تكبير زدم بر هر چه كه هست “ پس اهل سنت بوده .
عمان ساماني هم گفته . عمان ساماني كه مقتل امام حسين(ع) نوشته ، اين كه ديگه اهل سنت نيست . از بالا تا پايين رو لعن كرده .
قضيه اش اينه كه اينها اطلاع به فقه شيعه ندارند . اتفاقاً در شعر حافظ و در شعر عمان ساماني يك نكته بسيار ظريف و بسيار قشنگ هست . اينها مي خوان بر دنيا نماز ميت بخونند . از نظر فقه شيعه ، نماز ميت بر مؤمن خوندن ۵ تكبير داره ، بر منافق خوندن ۴ تكبير . فهميدن چي شد ؟! ۴ تكبير ! يعني دنيا منافقه . بر اين دو رو كه مي خواي نماز بخوني ۴ تكبير زدم . حافظ در نهايت تسلط بر فقه شيعه داره
مي گه . كنايه مي زنه . اين دنيا ، دنياي منافقيه . دو روست . دنيا ، مؤمن نيست . مؤمن يعني كسي كه به ما ايمان داشته باشه ، به ما اعتماد داشته باشه . مؤمن كسيه كه ما بتونيم بهش اعتماد كنيم . دنيا دوروست .
قضيه چهارم ؛ جلوتر مي ره . “ البلاء للولاء “ پيش مياد . وقتي ولايت مياد ،‌ عشق رو قبول كردي ، ولايت رو قبول كردي ، البلاء للولاء پيش مياد . اثرات عملي داره .
حالا رفت سمت يوسف عاشورا !
چـون دل عشــاق را در قيـد كـرد خودنمايي كرد و دلها صيد كرد
امتحان شان را زروي سر خوشي پيش گيـرد شيـوه عاشـق كشي
وقتي كه ديگه خوب معلوم شد اينها اهل كار هستند ، پاي كار هستند ، بحث فنا اومد توي كار . حسين جان ! ديگه اگه تو واقعاً پاي كاري ، ‌حالا نوبت اينه كه امشب بياي همه چيز رو براي من تموم كني .
در بيابان جنون شان سر دهد ره به كوي عقلشان كمتر دهد
عقل نسبي موقتي مادي گرا رو كلاً كنار ميذاره . مردم مي گن بابا حالا مي ري اونجا برگرد ، يه بيعتي كن . بگو بيعت كرديم ، بعد هم بشين سر زندگيت و برو تبليغ دين كن ، برو فلان كن ، كار ريشه اي كن ، كار زمينه اي كن . مي گه : نه ديگه . اينجا ولا به من گفته هر چي تعلق هست ، بسوز . آماده شو براي رسيدن به خدا .
حالا نوبت اوست !
دوست مي دارد دل پر دردشان اشك هاي سرخ و روي زردشان
اصلاً خدا فرمود : “ انا عند مُنكسره قلوبهم “ خدا دنبال روي زرد و اشك سرخ
مي گرده . خدا دنبال دل پر درد مي گرده . دل بي قيد ، دل بي درد ، دل بي تفاوت نسبت به جامعه ، دل بي تفاوت نسبت به دين ، دل بي تفاوت نسبت به خدا و زحمات اولياء ، دل بي تفاوت نسبت به خود ، ولو تا آخر عمرش ، هر روز مشكي بپوشه ، هر روز زنجير بزنه ، سينه بزنه ، اينقدر خودش را بزند تا چشمش پر از خون بشه ، اين ابدا راهي به بارگاه يوسف عاشورا ندارد . بايد درد داشته باشي . بايد درد در دلت باشه .
خدا چيكار مي كنه ؟
دل پريشان شان كند چون زلف خويش زان كه عـاشق را دلي بايد پريش
ديگه حسين بن علي(ع) اين دنيا رو بر نمي تابه ، تحمل نمي كنه . اينقدر پريشان شده . حجر بن علي ، اينقدر در دلش التهاب ايجاد شده كه اصلاً‌ توانايي اينو نداره مثل بقيه مردم سر سفره صبحونه بشينه . تا صبح روي پاش بند نمياد . هروله كنان دور خيمه ها مي گرده . مي زنه ، مي خنده ، مي رقصه . اومدن گفتند : پيرمرد ۶۰ سالته ، اين اداها چيه در مياري ؟ حالا نه رقص رسمي ، روي پاش بند نمي‌شه . مثل اسفند ! پيرمرد اين اداها چيه كه تو در مياري ؟!‌ گفت : شما نمي دونيد چه خبره .
خم كند شان قامت مانند تير ( مثل تير و كمان كه وقتي خم مي شه ، براي پرتاب قدرت مي گيره . هر چي بيشتر كمان خم بشه ، اين تير بيشتر پرتاب مي شه . آماده است روح را از بدن پرتاب كنه تا جايي كه جبرئيل هم نرسه . )
خـم كنـد شـان قامـت مـانند تير روي چون گل شان كند همچون زرير
زرير ، يك گياه زرد رنگيه . صورت سرخوشون زرد مي شه ، رو به زردي مي ره .
به به به !‌
يعني اين قامت كماني خوش تر است رنگ عاشق زعفراني خوش تر است
اين اصلاً نمونه عاشقه .
جواني اومد خدمت رسول خدا(ص) . [حضرت فرمودند :] كيف اصبحت ؟ ‌چطور صبح كردي جوان ؟ “ اصبحت موقنا “ در حاليكه يقين دارم .
رنگ زرد ، صورت برافروخته ، ‌چهره پر از بهجت و التهاب ، سرخ ، با همه صورت داره مي خنده . روي پاش نمي تونه بند بشه .
گفت : من در حال يقين صبح كردم . گفت : خب ، براي يقين علاماتي است . علامتش چيه ؟ گفت : يا رسول الله ! مي خوايم الان بگم اينهايي كه الان توي مسجد پشت سرتون نشستند ، كيا بهشتيند ، كجاي بهشتند ، كيا الان جهنمند ، كجاي جهنمند ؟!!‌
رسول خدا(ص) فرمودند : هيس ! هيچي نگو . برو ، تو رسيدي .
ببين از اين مكتب مي شه به كجاها رسيد و ما چقدر خسته عبادت مي كنيم و چقدر با توقع عبادت مي كنيم و توقع هاي ما چقدر بچه گانه است .
پرفسور حسابي مرحوم رو خونه مون دعوت كرديم ، دخترك ۴ ساله رو به جونش انداختيم ، هي مي گه : ۲×۲ چند مي شه ؟ مي گه : ۴ . بدبخت اون هم مجبوره جواب بده . امام(ص) مجبوره جواب بده . بعد مياد جلوتر .
الان يه لحظاتي است كه ديگه يواش يواش اباعبدالله(ع) داره به عروج نزديك ميشه .
خدا شروع مي كنه تعلقهاي حسين(ع) رو زدن . ببينيد چقدر اين صحنه ها زيباست . شما در بندي ، عاشقت اومده سراغت ، داره يكي يكي بندها رو مي كنه . ببخشيد بخيه داري . داره بخيه هات رو مي كشه . هر يك بخيه اي كه مي كشه ، يك دردي براي تو داره ، اما در حقيقت داره تو رو سالم مي كنه . تعلق سوزي !
آخرين قدم يوسف(ع) :
آن به رتبه ات موجد لوح و قلم وان به جانبـازي به جانبـازان علـم
نشانه جانبازي :
كرد ايثار آنچـه گرد آورده بود سوخت هر چون آرزو را پرده بود
هر پرده اي در مقابلش بود ، هر آرزويي از دنيا همه را سوزاند ، حتي آرزوي سلامت براي زينب (س) . هيچي جلوي چشمش نبود .
چشم پوشيد از همه آزادگان از بـرادر ، وز برادر زادگـان
از تعلـق پرده اي ديگـر نماند سد راهي جز علي اكبر نماند
از تعلقات حسين(ع) ، فقط علي اكبر(ع) مونده . هنوز دلش به علي اكبر(ع) گيره . حالا خدا داره كار انجام ميده .
اجتهادي داشت از اندازه بيش كان يكي را نيز بردارد ز پيش
لـن تنـالـو البـر حتـي تنفـقـوا بعد از آن مما تحبـوا گويـد او
اگر مي خواي در راه خدا انفاق كني ، اوني كه دوست داري رو انتخاب كن . نه اونكه بدردت نمي خوره . اغلب ما توي انفاق هامون چيزي كه بدردمون نمي خوره رو انفاق مي كنيم . آقا بيا كمك كن .
يه قضيه اي براتون بگم خيلي بامزه است . براي خودمونه . يه روزي وضع ماليمون مثل هميشه خيلي بي ريخت بود . بعد يه ۲۰۰ تومني پول رسيد دست ما . ۲۰۰ هزار تومن ! يكي اومد گفت : آقا اين پولها براي كارهاي كانون . گفتم : خب باشه . ميلاد امام رضا(ع) همين امسال . يه لحظه با خودم گفتم ما اينقدر امام رضا(ع) ، امام رضا(ع) مي كنيم ، كاش سه چهار تا پرده براي امام رضا(ع) مي خريديم ،
مي زديم به در و ديوار . آقا چقدر مي شه ؟ گفتند : ۲۰۰ تومن . گفتم : براي بعد لازم مي شه . يه وقتي گفتم نگاه كن تو رو خدا ، تو اينقدر توكل نداري . زود دست كردم توي جيبم ، كلاً همين ۲۰۰ تومن رو داشتم ، ديگه هيچي نداشتم . دادم ، گفتم آقا بخر . گفتم : بخريد ، ۱۰ دقيقه بعد يه بنده خدايي اومد نشست ، گفت : آقا ! من
۵ ميليون مي خوام بدم به كانون . مال خداست ! هر چي بدهي ، از اوني كه واقعاً بهش نياز داري بدي ، چه پول ، چه عاطفه و احساس ، چه علم ، چه عشق ، هرچي را در راه خدا بدي ، درجا خدا نقد جوابش رو ميده . درجا نقد جوابش رو ميده .
لـن تنـالـوا البــر حتـي تنفـقـوا بعـد از آن مـمـا تحبـوا گـويـد او
هرچه غير از اوست سد راه من آن بت است و غيرت من بت شكن
هرچه در مقابل خدا باشه ، غيرتم اجازه نميده اون رو در مقابل خدا نگه دارم . اينقدر غيورم ، اينقدر به خدا اعتماد دارم ، اينقدر مي دانم كه صاحب تمام املاك جهان خداست ، اينقدر راحتم ، اينقدر سبكبالم ، اينقدر نسبت به خداي خودم غيورم و غيرتمندم ، محال است يك وقت ، يه چيزي رو خلاف به مخالفت خدا قبول كنم ، براي يه تيكه از دنيا يا آخرت . همه اش مال اونه . مگه ديوانه ام !؟
جان رهين و دل اسير چهر توست مانع راه محبت مهر توست
چون تو را او خواهد از من رو نما رو نماشو جانب او رو نما
علي اكبر جان ! برو ، از تو هم گذشتم . حالا نمي گذشت ، كجا رو مي گرفت ؟! ۱۴۰۰ سال پيش . اينها اگر ۲۰ سال ديگه هم عمر مي كردن ، از حسين(ع) نامي بود ؟! ‌اسم علي اكبر(ع) مي يومد ، تأثيري بر كسي داشت ؟!‌۲۰ سال ديگه . چقدر مي خواستن عمر كنند ؟! ‌۷۷ سال ! علي اكبر(ع) ۲۸ سالش بود ، چقدر ديگه ؟!!‌۳۰ سال ديگه . چه فايده ؟!‌
در كشكول شيخ بهايي ، از سقراط نقل مي كنه . مي دونيد سقراط آدم موحدي بود . هم موحد بود ، ‌هم دينش كامل بود . حالا نمي‌شه بگيم مسلمون ! سقراط موحد بود . مي گه : يكي از شاگردانش از سقراط سؤال كرد ، چرا من هيچ وقت تو را اندوهگين نديده ام ؟!‌ خيلي قشنگ جواب داد . گفت : براي اينكه من تعلق به چيزي ندارم . هيچ چي مال من نيست . چرا بايد اندوهگين باشم ؟! نه مركبم مال منه ، نه خانواده ام مال منه ، نه خونه ام مال منه ، نه لباسم مال منه ، نه قدرتم مال منه ، نه خودم مال خودم هستم . هيچي ! من بايد براي چي ناراحت باشم ؟! هرچي اومده از اون اومده . هر وقت هم بره اون برده . راحت ! والله العلي العظيم .
مثل امشب حسين بن علي(ع) روش نمي شد جلوي زينب (س)‌ بخنده ، وگرنه از خوشحالي داره بال در مي ياره . مصيبت سر جاي خودش . روضه مي خونيم ، مصيبت ، گريه مي كنيم ، خودمون رو مي زنيم ، براي اينكه نشون بديم ما آدميم ، عاطفه داريم ، غيرت داريم . ولي اونها بهشون سخت نمي گذره .
مادر شهيد نشسته گريه مي كنه ، چرا بچه ام شهيد شده ؟! خب ، حق داره ، بايد گريه كنه . اما بهترين جاي خلقت گير بچه اش اومده .
استادمون مي فرمود : رفتيم يه جاي ، مفقودالجسدي بود ، اومدن كاغذ دادن ، گفتند آقا دعا كنيد مفقود الجسد پيدا بشه . بعد ايشون مي گفت : من پيداش كردم . همه خانواده گفتند : اِه ، كجا پيداش كردي ؟! فرمود : “ عند مليكٍ مقتدر “ آيه قرآن . “ في جنات النعيم “ مي خواستي كجا باشه ؟ اين همه بچه !‌ ماها براي ننه و بابامون چي چي شديم ، حالا اينها بمونند ؟! گريه نكنه ؟!‌ چرا گريه كنه . عاطفه داشته باش .
اونهايي كه صبح نبوديد جاتون خالي ، ديديد جانبازه چي گفت . مي گم چند ساله چشمات نمي بينه ، دست نداري ؟ مي گه ۱۸ سال . بچه داري ؟ ـ دو تا . تا حالا ديدي شون ؟! ‌نه . ـ ناراحت نيستي ؟ ـ ابدا . بعضي ها كه از نزديك نديدن ، حالا بعد سي دي اش رو بگيرن ، ببينند چقدر با بهجت ، با خنده . ابدا ! اينم اباالفضل العباسه ؟!! ‌اين هم يه جوونيِ مثل خود شماها . چرا به اينجا رسيده ؟
فكر كنم توي بحث سلوك بهتون گفتم كه يه ساعتي چشمات رو ببند . يك ساعت !‌ توي خونه يه ساعت چشمهات رو ببند .
ـ براي چي دادي ؟ مي گه : همه اش قربون اباالفضل(ع) .
حالا اباالفضل(ع) ، اين رشادت ها رو به خرج نمي داد ، كي الان قربون اباالفضل(ع) مي رفت ؟ فوقش ابالفضل(ع) ۲۰ سال بعدش هم عمر مي كرد . به كجا مي رسيد ؟‌ حالا با شماست !
اي اسيران قضا در اين سفر غير تسليم و رضا اين المفر
ما اسيريم ، تسليم ، راضي . مي خواي راحت باشي ؟ مي خواي غصه نخوري ؟
مي‌ خواي خوب زندگي كني ؟ مي خواي لحظه مرگ همه بيان استقبالت ؟ مي‌ خواي اون دنيا آبادِآباد ، آزادِ آزاد باشي ، هرچه اراده كني بهت برسه ؟ غير تسليم و رضا اين المفر .
در دايـره قسمت ما نقطـه تسليميم حكم آنچه تو فرمايي شرط آنچه تو بنمايي
كاري نمي تونيم بكنيم . جزع و فزع مي كنه ، سر و صدا ، ناشكري ، چرا شلوغش مي كني ؟ با اين جزع و فزع ، سرو صدا و ناشكري كه شرايط تو عوض نمي شه . فقط داري خودت رو خراب مي كني . خدا بيشتر از اين بهت نميده . هي بگو آقا اله است ، بله است . نمي ده ! دنيا همينه ديگه .
تو يه دردهايي داري ، من هم يه دردهايي دارم . هيچ كي نفسش از جاي گرم بلند نمي شه . هر كي براي خودش مشكلاتي داره . هموني كه تو آرزو مي كني جاش باشي ، مي بيني مشكلاتي داره كه كمر تو رو مي شكنه .
هـم ره مـا را هـواي خـانه نيسـت هركه جست از سوختن پروانه نيست
هركه از سوختن فرار كرد ، ‌پروانه نيست . ما پروانه خلق شديم . ما خلق شديم براي پرواز كردن .
( داره براي يارانش صحبت مي كنه . )
نيست در اين راه غير از تير و تيغ گو ميا هر كس زجان دارد دريغ
اگه نمي توني فنا بشي ، نيا . بر سرِ در خانه خدا نوشتند :
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش
اينجا با كسي تعارف ندارند . اينجا بحث تعلق سوزي و فناست . بحث بريدن از انسانيت ها ، شيطانيت ها ، حيوانيت ها ، غرائز و در حد محدود رعايت كردن و پيوستن به ملكوته .
۵۰ سال عمر داري ، تموم شد رفت . بيشتر از اين بهت نميدن .
گو ميا هر كس زجان دارد دريغ
اين تجلي سوم .
تجلي چهارم ؛ به عاشق مي گن نزديك شدي ، حالا ساكت . اين حرفها رو به نامحرم نزني ها ، مسخره ات مي كنند . شب عاشورايي ها نري اينور و اونور اين حرفها رو بزني ها ، مسخره تون مي كنند .
برو بابا !‌ باز رفتي اين چرت و پرت ها رو شنيدي ؟!! بيا بشين سر درس و زندگيت . من نگفتم نمي شينم ، من خداي درسم . من يه چيز ديگه دارم مي گم . دارم درس مي خونم چون اون فرموده . دارم زندگي مي كنم ، چون او گفته . اگر فردا بگن اينا تو رو به دنيا گير نده ، مي گم :‌ رو چشمم . كاري نداره . چمران مي شم ، دكتراي فيزيك هسته اي مي گيرم ، كلاس تدريسم رو ول مي كنم ، ‌اسلحه مي ندازم روي دوشم ، مي رم با بچه هاي جنوب لبنان مي جنگيم . بقول مولوي :
بر لبش قفل است و بر دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيده اند رازها دانسته و پوشيده اند
عمان ادامه ميده :
( شب آخر آقا اباعبدالله(ع) نشستن و خصوصي با همه صحبت كردن )‌
سري اندر گوش هر يك باز گفت باز گفت اين راز را بايد نهفت
با مخـالف پـرده ديگرگـون زنيد با منافـق نعـل را وارون زنيد
رسيدي به جاي ديگه ، خودت رو بزن به كوچه اين وري . بگو : ما نيستيم داداش . انگار اصلاً هيچي نمي فهمي . هر چي گفت ، بگو : بله بله ، شما درست مي فرماييد . بشين بذار نصيحتت كنه . ديدي بعضي ها نصيحت مي كنن ؟!‌
خيلي وقتها منو نصيحت مي كنن . آقا !‌ اين كارها درست نيست ، قربونت برم . ـ بله شما درست مي فرمائيد . ـ اينها يعني چي ؟! شما درست مي فرمائيد . هر چي گفت بگو شما درست مي فرماييد . چيكار داري ؟!! چشم ، ما درس پس مي ديم ،‌ ما نوكر شمائيم . بچه ايم ديگه ، جاهليم ، جوونيم ، ببخشيد . ( شما بگو !‌ ما كه نه !!! ) نه كه جاهل نيستم ، جوون نيستم .
بگو : نه آقا ! خبري نيست . بذار هر كي ، هر چي مي خواد بگه ، بگه . الحمدلله رب العالمين ، توي يه زمانه اي قرار داريم كه مردم اينقدر قشنگ و راحت صحبت
مي‌كنند ، هر چي دوست دارند مي بافند . مي توني جلوي بافتن مردم رو بگيري ؟!!
« بزن بر طبل بي عاري كه اين هم عالمي دارد . »
راحت ! بذار بگه . مؤمن بود گفت ، بگو : اَه ، اَه ، چه باحال . هرچي نماز و روزه داشت ، داد به ما . منافق بود ، بگو : اوه ، خيلي باحال شد ، منافقِ عذاب هاي ما رو هم گرفت . دمش گرم ! هر كي هر كاري كرد بگو دمش گرم ، خدا خواسته .
كاري نمي توني بكني . مي خواي صبح تا شب بري توي شهر بگردي ، بگي تو چرا گفتي ؟! تو چرا گفتي ؟‌! بذار بگه . خيالت راحت باشه . فردا مي ميري داداش ، بنده هم مي ميرم . معلوم مي شه كي برد كرده ، كي باخت كرده .
با مخالف پرده ديگرگون زنيد با منافق نعل را وارون زنيد
مردم !‌ زينب (س) منو ببينيد .
خوش ببينيد از يسار رو از يمين ( از چپ و راست هر چي مي بينيد زيبا ببينيد )
زان كه دزدانند ما را در كمين
حواست باشه .
بي خبر زين ره نگردد تا خبر اي رفيقان پا نهيد آهسته تر
لطائف عرفانيت رو براي خودت داشته باش . خلوت هات رو با خدا ، تابلو نكن به اين و اون بگو . يه عده مسخره ات مي كنند . يه عده ظرفيت ندارن پشت سرت حرف مي زنن ، مي گن : منافقه . مي گن : رياكاره . خلوت هات رو براي خودت . دهانت رو مهر كن . خيلي مراقب باش . از هر صد تا خوابي كه مي بيني ، يكي اش رو براي مردم بگو . از هر صد تا حسنه اي كه داري ، براي اينكه مردم فقط بفهمند يه همچين چيزهايي وجود داره ، دوتاشون رو بگو .
بگذار وقتي مردي ، ملائكه نگاه كنند ، ببينند آنچه مردم درباره تو گمان مي كردن ، بسيار پايين تر از اون چيزيِ ‌كه تو هستي . سند افتخارت باشه .
هر كه نقش پاي دارد گو ميا پاي ما را ني اثر بايد نه جاي
هركي رو كه مي بيني داره مياد در مسير خدا ،‌ دوست داره علم و كُتَل و سر و صدا و همه ببينند و تشويق كنند و منتظر تشويقه و كوچكترين توهيني را بر نمي تابه ، تا مي گن تو اله اي ، مي گه : اي آقا ! به نوكر اباعبدالله(ع) توهين كرد . بكنه آقا !
خود اباعبدالله(ع) را كشتن . مي گه به نوكر اباعبدالله(ع) توهين كرد . نوكر كه نبايد از شاه بالاتر باشه . طرف جلوش چايي ميذارن ، چايي سرده ، مي گه به نوكر اباعبدالله(ع) توهين كرده ، چايي سرد براي من آورده . گفتم : جمع كن خودت رو مسخره كردي ؟!!‌
باور كنيد من توي يه شهرستاني رفتم ، اينها ديگه دردِ‌دله . طرف با خانمشون تشريف آوردن ، نوكر اباعبدالله(ع) . ( با ما برنامه داشتن ) اسم نمي يارم ، بنابراين هيچ سوء تفاهمي نشه . مي خوام بهتون بگم اين جوري شده . يه جوون ۲۴ ـ‌۲۵ ساله با خانمش كه ۱۹ ـ ۲۰ سالشه .
ـ حاج آقا ببخشيد اجازه مي فرمائيد ما با اين بچه ها بريم يه دوري اين ور و اون ور ، يه گردشي توي شهر بكنيم ؟!‌ بفرمائيد .
رفتند ، برگشتند ، ديديم خانم زودتر از خودش اومد . تند و عصباني رفت توي اتاق . اينم رفت و در رو بست . ـ حاج آقا ببخشيد شرمنده !‌ ـ چي شده ؟ ـ هيچي ! رفتيم بيرون ، مي‌ بينم با پيكان اومدن دنبالم . خانمم مي گه : نوكر اباعبدالله(ع) نبايد با پيكان اينور و اونور بشه ، برم پژو بيارم . گفتم : خانمتون ميل فرمودند شكر . نوكر اباعبدالله !!
بچه اباعبدالله(ع) روي شتر بدون محمل سوار شد ! اين احترامها چيه براي خودمون قائليم ؟! كاش خودش ، خانمش !! ولمون كن بابا !‌ خانوم !!‌
پاي ما را ني اثر بايد نه جاي هر كه نقش پاي دارد گو ميا
مي خوام فراموش بشم .۱۰ بار براتون گفتم ، دوباره هم مي گم . طرف در بهشت علي دزفول جون داده ، توي ۲۰ سالگي شهيد شده . در اوج زيبايي جماله . گفته : من ارزش ندارم كه بريد يه سنگ قبر ۵ هزار تومني بخريد وقف من بشه . ۵ هزار تومن رو بديد به مساكين . با گل جا درست كنيد . روي سنگ قبرم با انگشت بنويسيد :
« پر كاهي تقديم به آستان الهي . شهيد دُر ولي . » همين ! ما از خودمون اثري
نداريم . محو مي شيم .
كس مبادا ره بدين مستي برد پي بدين مطلب به تردستي برد
در كـف نامحـرم افتد راز مـا بشنـود گـوش خـران آواز مـا
اينها دارن از نگاه غريزه به ما نگاه مي كنند . خر ، در ادبيات عرفاني نشاندهنده غريزه است . چي چي داري ؟ چي گيرت اومد ؟!‌ اين كارها رو كردي ، به خورت ، خوابت ، خشمت ، شهوتت چيزي اضافه شد ؟! خونه دادن ؟ چقدر ميدن ؟!
راز عارف در لب عام اوفتد تشت اهل معني از بام اوفتد
اگر راز تو رو بقيه عوام بفهمند ، در حقيقت معنويات و معرفت ها رو از بام دور ريختي . همه چي رو خراب كردي .
عارفان را قصه با آه مي كشد كـار اهل دل بدنامي كشد
مراقب باش اگه توي مسير خدا به يه چيزهايي رسيدي ، رفتي به كساني كه
نمي فهمند گفتي ، كارت به بدنامي مي كشه .
حرفها رو زد . حالا تجليِ يكي مونده به آخر داره مياد . تجلي عشق !
تعلق ها از بين رفت ، بين تو و خدا ديگر حجابي نيست . سكوت كردي ، كسي از رازهاي دل تو باخبر نشد . دردهايت را فقط و فقط با معشوقت گفتي . شايد بهترِ بگيم با عاشقت گفتي . لذت برد ، عجب بنده خوبي ! به بقيه كه مي رسه چقدر تعلق منو مي گه . مي گي : آقا مؤمني راضي هستي ؟ مي‌گه : الحمدلله . خدا همه چي داده . من بهش چيزي هم ندادم . مي گه : همه چي هم داده . چه آبرو داري مي كني !
پرده ها كنار مي ره .
پير مي خواران به صدر اندر نشست (‌ آقا نشستند بر صدر مجلس )
پير مي خواران به صدر اندر نشست احتياط خـانه كـرد و در ببست
هر كي مي خواد بره پاشه بره . اونهايي كه براي حكومت اومديد ، اونهايي كه براي لذت اومديد ، اونهايي كه براي شهوت اومديد ، اونهايي كه براي خونه اومديد ، اونهايي كه براي باغ اومديد ، همه به سلامت ! من بيعتم را برداشتم . روز قيامت از شما شكايت نمي كنم . هيچ عذابي بر شما نيست . آقا گفت : ‌به يك شرط ! ‌اينقدر دور شويد كه صداي “ هل من ناصر “ منو نشنويد . وقت داريد ، تا فردا صبح شما ۱۰۰ كيلومتر ، ۲۰۰ كيلومتر از اينجا دور شويد ، نمي شنويد . ملت دويدن ها !‌ دويدن !‌
خانم زينب (س) مي فرمايند : يه عده زير دست و پا له شدند . از بس اينها عجله داشتند در برند . سه ، چهار هزار نفر رفتند .
آقا(ع) نشستند ، بعد فرمودند : هنوز چراغ ها خاموشه . هر كس ديگه مي خواد بره پاشه . تك تك به بعضي از اصحاب گفتند ، حتي بهانه دستشون دادند .
به آقا قمر بني هاشم(ع) فرمودند : عباس جان ! دست زينب (س) را بگير ، از اين معركه خارج كن . بهونه هم دستشون دادند . ديدن نه ، اينها رفتني نيستند .
محـرمان راز خـود را خوانـد پيش جمله را بنشاند پيرامون خويش
با لـب خـود گوش شان انبـاز كرد در ز صنـدوق حقيقت باز كـرد
جمله را كرد از شراب عشق مست يـادشـان آورد آن عهـد السـت
بهشون گفت : يادتونِ شما توي روز ازل و عهد الست چه پيماني با خدا بستيد ؟ همه گفتند : آقا بفرماييد استفاده كنيم .
صداي ملكوتي امام(ع) بلند شد . « اعوذ بالله من شيطان الرجيم . انا عَرَضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلومًا جهولا . »‌
يادتونه ؟ خدا يه امانتي بنام عشق داشت . عرضه كرد به سماوات ، قبول نكردند . به كوه ها گفت شما قبول مي كنيد ؟ قبول نكردند. حيوانات عظيم الجثه ، متوسط القامه ، ريز ،‌ ميكروبي ، بزرگتر ، همه را عرضه كرد ، هيچكدوم قبول نكردند . رسيد به انسان ، انسان قبول كرد . اما اين امانت را قدر ندانست . اون اومد .
امانت ها چي بود ؟ ۱ـ بنده من ! اعضاء و جوارحت را براي من خرج كن . آنچه من دوست دارم ، ببين . آنچه من دوست دارم ، بشنو . آنچه من دوست دارم ، بگو . اين زبونت رو نگه دار . اينقدر حرف نزن . اين همه حرف زدي چه باري از روي دوشت برداشته ؟ مي دوني چه بارهايي گذاشته ؟ نمي دوني . معلوم مي شه . بذار پرده ها كنار بره . جايي برو كه من دوست دارم . از دستت استفاده كن توي مسيري كه من دوست دارم . به عهدهايي كه بستي ايمان داشته باش . عمل كن . به مردم قول
دادي ، عمل كن . به من قول دادي ،‌ عمل كن .
واجباتت رو به جا بيار . درست بجا بيار . من “ حي علي الصلوه “ مي گم ، اينقدر لفتش نده ، بدو ديگه . اِه ، خسته شدم . تو الان ۱۰ ساله ، ۲۰ ساله بالغ شدي ، هنوز ياد نگرفتي ، وقتي مي گم “ حي علي الصلوه “ بدويي بياي نمازت رو بخوني .
( اينهايي كه دارم بهتون مي گم ، تك تك روايت هايي كه امام صادق(ع) دارن امانت رو شرح ميدن ، من دارم با اين زبون مي گم . )
دليل برتري تو از ساير حيوانات امانتداري توست . مي دوني ارزش امانتداري تو براي چيه ؟
۱ـ تو اختيار داري اين امانت را پاس نداري . اگه اين اختيار رو در جنبه مثبت خرج كردي ، امانتداري كردي ، آدم ارزشمندي هستي . حيوون ها اختيار ندارند .
۲ـ تو اراده داري . هرچه بيشتر به اراده ات برسي ،‌ آبديده تر و قوي تر مي شه .
ديگه چرا تو قبول كردي ؟ چون تو داراي قدرت سير صعود به سمت بي نهايت و نزول به حضيض ذلت و بي‌نهايت هستي . منفي بي‌نهايت ! تو كاملاً مختاري . نه توي سال ، تو مي ‌توني يك شب عاشورا دل به حسين(ع) ببندي ، از فردا صبح در بالاي بالاتر از آسمونها پرواز كني . يك شب ! صعود و نزول تو دقيقه اي و ثانيه ايه .
حيوون ها پدر آدم رو در مي يارن تا يه چيزي ياد بگيرن . پدر آدم رو در مي يارن ! ‌بله آقا ! يك سگ مي تواند جنبه هايي از صعود رو نشون بده ،‌ پدر صاحب سگ در مياد . تويي كه يك لحظه مي گي “ يا الله “ نور من بر دلت تجلي مي كنه .
از آدمي كه خودت تو آينه روت نمي شد به خودت نگاه كني ، تبديل مي شي به آدمي كه ملائكه بر تو سجده مي كنند . توي يك يا الله . اين توانايي ها رو داري .
ما بيكار نيستيم امانت خودمون رو به هر كي هر كي بديم . تو يه چيزي داري .
آقا امام رضا(ع) مي فرمايند . (‌ حديث امام صادق(ع) تموم شد . ) مي فرمايند :
“‌ الامانتُ الولايه “ ما ! “ ثم لتسئلون يومئذ عن النعيم “ آيه قران مي فرمايد : روز قيامت از نعمت هايي كه بهتون امانت داديم ، سؤال مي كنند . سؤالي كه مي كنند از چيه ؟ امام صادق(ع) مي فرمايند : از ما سؤال مي كنند . اينقدر امام رضا(ع) رو دوست داشتي ، چقدر به حرفش گوش دادي ؟ اينقدر حسين حسين كردي و عاشق كربلا بودي ، از زندگي حسين(ع) چي مي دونستي ؟ چقدر رفتارت رو به حسين(ع) نزديك كردي ؟ تا هم حرف مي زني مي گه آقا ما كه حسين(ع) نمي شيم . كي گفت بشو ؟! چقدر توي مسيرش بودي ؟ نگفتم برو امام شو . وقتي شما نماز جماعت
مي خوني ، بهت مي گن آقا پشت سر امام برو ركوع ، پشت سر امام پاشو . آقا ما امام جماعت نمي شيم ، ما عدالت نداريم . كي گفت بشو ؟! مي گيم پاشو . كسي نگفت بيا امام جماعت شو . گفتيم وقتي مأمومي از امامت ياد بگير . توي مسيرش باش .
كدوم زني مي تونه بلند شه بگه من مي تونم زينب (س)‌ بشم ؟!‌ محاله ! زينب (س) ‌! توي مسيرش باش . عرضه نداره يه كمي حجابش رو رعايت كنه . خيلي سخته ! عجب دوره و زمونه بي عرضه اي شده .
بعد مي فرمايند : اما انسان ! “ ظلوماً جهولا “ قدر ندونست ، به خودش ظلم كرد ، جهالت ورزيد . چرا ؟
۱ـ باز روايته . اين همه حرف كه بهش زديم رو فراموش كرد . تو آدمي ، انساني ، اراده داري ، مي توني بري بالا ، قوي هستي ، فراموش كرد . خودش رو دست كم گرفت . نمي تونم ، ضعيفم ، شهوتم از من قوي تره . من اينقدر بدبختم ، دارم دنبال شكمم و شهوتم مي دوم . من رو اسير كردن ، اسمش هم گذاشتن آزادي . مي گن آقا آزاد باش . آزاد چي باشم ؟ از اسارت خدا رها بشم ، گناه بكنم ، اسير گناه بشم ، اين اسمش آزاديه ؟ اين تعريف آزاديِ ،‌ ما از اين تعريف مضحك تر داريم ؟! مي گه آقا ما دنبال آزاديم . آزاديم چه كار كنيم ؟ هرجا دوست داريم بريم ، هرچي دوست داريم بخوريم ، هر كار دوست داريم بكنيم . ببخشيد يعني از اسارت خدا رها بشي ، بري آزاد بشي ، اسير بنده ات بشي ، اسير شهوتت بشي ، اسير شكمت بشي ، اسير هر چي دوست دارم بكنم ، بشي . دست كم گرفتن خدا و آخرت .
ياد رفتن ، ياد دنياي باقي ، ياد آخرت در دلهاي مردم نيست . جوون هاي ما كمتر ياد مرگ مي كنند . با خودشون فكر نمي كنند كه ممكن است امشب آخرين شب عمرشون باشه . نماز آخرشون رو كم مي خونند .
فرمودند : آقا هفته اي يكبار ، يه نماز بخون ، بگو آقا نماز آخرمِ . حداقل ! اين روايت نيست ، از بزرگان و علماست . بگو : نماز آخرمه . دو ركعتي ، صبحيه رو بخون كه كم هم باشه . نصف شب پاشو يه دو ركعت نماز بخون . بگو : آقا ! به من مهلت دادن دو ركعت نماز بخونم ، بميرم . چراغ ها رو خاموش كن ، به خودت تلقين كن . تو رو خدا ديونه بازي هم در نياري ، من رو با ننه و بابات دعوا بندازي . يواشكي ! چراغها خاموش ! تلويزيون خاموش !‌ بابا ، جون مادرتون اين دكون‌ها رو باز نكنيد . رابطه خودت رو با خدا هر وقت كس ديگه فهميد باختي . باختي ! دكون باز نكن .
باز فردا ننه و بابا زنگ مي زنن ،‌ مي گن : آقا ! اين چه وضعيه ؟ باز تو چي چي گفتي ؟! هيچي ، غلط كرديم .
بعد مي فرمايند : دليل ديگر ظلوم و جهول : قدر ناشناسي ها . اينايي كه بهش داديم رو شكر نمي كنه . دائم دنبال چيز جديده . هر چي هم بهش مي ديم طمعش بيشتر مي شه .
دل بستن به سراب ها .
علم خوب است ، به شرط اينكه علم حقيقي باشه ، نه علم سراب . نه علمي كه فكر كني اين علم مي تونه تو رو بالا ببره ، در اجتماع بيشتر تحويلت بگيرن . اين سرابه . علم بايد براي خدا باشه . عشق خوب است ، نه عشق به هر قيمت و هر پستي و هر مذلت و هر گناهي . عشقي كه خدا بگه خوبه . خونه خوبه ، خونه اي كه به قيمت گناه تهيه نشه . كاخي در مقابل كوخ نباشه . آه مستمندان رو به دنبالش نداشته باشه .
آيه بعدي خيلي جالب مي گه .
حالا اينها رو بهتون گفتيم ناراحت نشيد . “ ان الله هو الغفور الرحيم “‌ مي فرمايد :
در مقابل ظلوم و جهول ، غفور و رحيم هستيم . مي خواستي برگردي هيچ مشكلي نداره ها . بگو :‌ ما از حالا امانتداريم . خدا مي گه ما غفور و رحيميم .
گفـت شـابـاش اين دل آزادتـان باده خوردستيد بادا يارتان
يادتان باد اي فراموش كرده ها ( شما كه دنيا را رها كرديد )
يادتان باد اي فراموش كرده ها جلوه ساقي ز پشت پرده ها
يادتان باد اي به دلتان شور و مي ( شمايي كه مست از عشق خدا شديد )‌
يادتان باد اي به دلتان شور و مي آن اشارتهاي ساقي پي ز پي
همه چي رو فراموش كردند . امام(ع) داره اين حرفها رو مي زنه .
يه وقت ديدن كه زنِ محمد بن بشير خضرمي صداش زد . آقا تشريف بياريد دم در . رفت ، از اصحاب ۷۲ تن كه مونده . جانم !‌ در گوشش چيزي گفت . آقا هم داره براي بقيه حرف مي زنن . نيم نگاه اباعبدالله(ع) به محمد بن بشيره . زنِ در گوش بشير چيزي گفت . گفت : مهم نيست يا علي(ع) ! اومد نشست . امامه ديگه ، مي دونه چه خبره . آقا(ع) فرمودند : بشير ! خانمت چي گفت ؟ گفت : آقا(ع) ! چيز مهمي نيست . شما بفرماييد ، استفاده مي كنيم . گفت : نه ، خب بگو چي گفت ؟ عرض كردم مهم نيست . داشتيم استفاده مي كرديم . ادامه بفرمائيد . آقا(ع) فرمودند : بشير ! ما بهت مي گيم بگو . گفت : هيچي !‌ ما يه پسري داريم ، همين يه پسر رو داريم ، جوونه ، حدود ۲۰ سالشه ، در مرو خراسان سرباز بود . الان پيك اومده ، خبر آورده كه پسرت عزيز اسير شده و اونها گفتند : اگه تا يك ماه ديگه ۵ هزار درهم ، ۱۰ هزار درهم آوردي ، آوردي . بچه ات رو آزاد مي كنيم . اگر نه ، مي كشيمش .
آقا(ع) فرمودند : خب . گفت : هيچي ، همين . فرمود : خب بيا ، چقدر مي شه ؟‌ من ۵ هزار درهم رو بهت ميدم ، بيعت رو از دوشت بر مي دارم ، با خانمت برو . فرزندته . ببين امام(ع) راه رو براي فرار باز مي كنه . برو فرزندته . آزادش كن . خانمت چه گناهي كرده ؟ بشير سرش پايين بود . امام(ع) دوباره تكرار كردند . اصحاب دارن مي شنون . ببين آدم به كجا مي رسه ؟ اينكه ديگه امام(ع) نيست ، اينكه حضرت زينب نيست . دوباره تكرار كردند . گفتم بيعت رو از دوشت بر مي دارم . ۵ هزار درهم هم بهت ميدم ، برو بچه ات رو آزاد كن . سر بشير پايين بود ، آقا(ع) فرمودند بشير چرا ساكتي ؟! سرش رو بالا كرد ، گفت : آقا !‌ من نه زن دارم ، نه بچه دارم ، نه مي دونم بيعت چي مي شه ، نه به قيامت كاري دارم ، من تو رو مي خوام . تموم شد ! فرمود : ما روز قيامت دستت رو مي گيريم . پاشو برو . من به قيامت كاري ندارم ، تو رو مي خوام . من زن ندارم ، بچه ندارم . از اون وقت تا حالا داشتي چي مي گفتي ؟ نمي توني بيرونم هم كني . ما نشستيم . چيكار مي خواي بكني ؟!
مي خواي بگي فردا شمشير بهم ندن ، ‌مي رم با دست مي جنگم . شب عاشورا ، زيباترين شب تاريخه .
اوج تجلي و عشق و زيبايي ، امشبه .
بعد بحارالانوار / جلد ۴۴ / صفحه ۳۹۸ پذيرايي خاص امام(ع) و امام سجاد(ع) رو در آخر كار مي گن . مي گن : وقتي اين بساط ها اينطوري پيش رفت ، پذيرايي خاصشون شروع شد . چيكار كردن ؟ آقا براي اين ۶۰ ـ ۷۰ تا ، ( حالا كه به اينجا رسيدن ها ) اگه از اول اين كار رو مي كردن ، شايد از اين سه هزار تا همه شون
مي موندن . دوهزار تاشون مي موندن . نه ، امتحان عاشقي رو پس داد . اين بابا ديگه رفتني نيست . راه بيعت ازش برداشتم . گفتم : قيامت هم پهلوي خودمي ، نجاتت مي دم . پولِ‌ رو بگير ، برو بچه ات رو نجات بده . مي گه : نه . اين ديگه لياقت داره . پرده آخر رو برداشتند . آقا(ع) پرده رو از جلوي چشمانشون كنار زدن .
( آدرس روايتش رو دادم . ) تك تك بهشون نشون دادند . بشير ، عون ، محمد ، عباس ، جعفر ، قاسم ، حجر ، مسلم بن عوسجه ، تك تك ، اين مي بيني ، اين بهشته . اينجا ، جاي توست . اينها خانواده تو هستند . اون رسول خداست . اون مادرم فاطمه (س) ‌است . پرده رو كنار زدن . جايگاهشون در بهشت رو نشونشون دادند .
بعد امام(ع) فرمودند : ( اين تيكه اش از زيباترين صحنه‌هاي تاريخه . من تجربه اش هم براتون مي‌گم ) حالا همه ساكتند . امام(ع) فرمودند : خبر خبر ، خبر مهم . جانم ! فرمودند : فردا من كشته و شما هم كشته مي شويد و كسي نمي ماند . تا اينو گفتند ، انگار چه خبري داده باشند . يدفعه بلند شدن ، شروع كردن كف زدن و دست زدن و هلهله كردن و مثل بمب منفجر شد . همه مي‌ گفتند : “ الحمدلله الذي شرفنا بالقتل معك“ خدا را شكر به ما شرافت داد كنار تو كشته بشيم . منظره عجيبي بود .
ما توي جبهه چندين بار ديده بوديم . وقتي بشارت شهادت مي يومد ، بچه ها پا
مي شدن ، مي كوبيدن ، دست مي زدن ، همديگه رو بغل مي كردن . گريه شوق
مي كردن . انگار چه خبره ؟ چه خبره مگه ؟!‌ چي دارن ميدن . نري به اونها بگي . بذار اونها توي دل خودشون باشن . اونها مي خندن ، مي گن : ديوونه ها رو نگاه ؟!‌
توي مقاله ، مجله نيوزويك نوشته بود ، اين احمق ها ( احمق هيكلش و خودشه ها ) مي خوام متن مقاله رو بدون تغيير بگم . احمق هايي كه ميان فيلم پر مي كنند ، جلوي فيلم مي خندن ، وصيت نامه شون رو مي گن ، بمب به خودشون مي بندن ، مي رن مي زنن اينور و اونور ، اسمش هم ميذارن عمليات استشهادي ، انسانهايي هستند كه با قرص هايي مغزشون رو زائل مي كنند .
اونها فكر مي كنند اونطوريه . بذاريد اينجوري فكر كنند . چقدر پول دادن ؟ هيچي ! ديوانه رو ! بذار بگه . بگو : بله ، شما درست مي فرمائيد . چي گيرت اومده امشب رفتي ؟ ميدوني امشب اگر فلان جا بودي ، چه حالي مي كردي ؟ حالا امشب الحمدلله همه در خونه امام حسين(ع) هستند . شبهاي ديگه اش . چي گيرت مي يومد ؟
بعد امام(ع) نگاه مردم رو براي دنيا تغيير دادند . جملات آخر امام(ع) ديگه با من و توست . از يه دانشمندي سؤال كردن ، گفتند : به نظر تو ، دختر چشم آبي زيباتره يا دختر چشم مشكي ؟ گفت : براي اوني كه دختر چشم آبي داره ، دختر چشم مشكي . براي اوني كه دختر چشم مشكي داره ، دختر چشم آبي . براي اوني كه هيچكدوم رو نداره ، هر دو . براي اوني كه هر دو رو داره ،‌ هيچكدوم . اين دنياست !
عيسي(ع) ، حضرت روح الله(ع) داشت يه جايي كار مي كرد . از عرش خبر اومد كه دنيا داره مياد سراغت . گفت : بياد . اومد ديد يك پيرزنِ عجوزه داغون ، چهره رو بزك كرده ، يك چادر رنگي روي سرش انداخته ، يك دستش رو خضاب كرده ،
( اون زمان خضاب ، آرايش بود ) يك دستش هم خونيه .
ـ‌ سلام . ـ عليكم السلام . ـ دنيا تويي ؟ آره . گفت : چرا اينقدر كمرت خمه ؟ گفت : بس كه عمر كردم . گفت : چرا چادر رنگي انداختي روي سرت ؟ گفت : براي اينكه جوون ها از پشت كه مي بينند ، اينور و اونور مي بينند ، فكر كنند من يه دخترِ جوانِ‌ زيبايي هستم . متخصص فريب دادن جوونها ! گفت : چرا دستت رو خضاب كردي ؟ گفت : تازه شوهر كردم . گفت : اين دستت خونيه ؟ گفت : الان قبلي رو كشتم . گفت : دنيا ! من رو يه نصيحتي بكن . تو كه بد نيستي ، اين خصوصيت ذاتي توست . خدا اينطوري خلقت كرده . يه نصيحتي بكن . گفت : يا روح الله ! من يه عجيب برات ميگم ، يه اعجب ( يعني عجيب تر ) . عجيب اينكه من پدر را مي كشم ، پسر به من دل
مي بنده . پسر را مي كشم ، پدر به من دل مي بنده . همسر را مي كشم ، شوهر به من دل مي بنده . شوهر را مي كشم ، خانمش دل مي بنده .
اعجبش چيه ؟ گفت : اعجبش اينه كه من اين همه عمر كردم ، هنوز يكي از اينها به وصال من نرسيده . كسي به وصال دنيا نمي رسه . دنيا آخر وصالش اينه كه
بي جانِ بي جان مي ندازنت توي قبر . چيزي گيرت نمي ياد .
لذا امام(ع) اينجوري فرمودند : ( چقدر اين صحبت جالبه . خدايا كمك كن اين
صحبت ها اثر كنه . )
امام(ع) در مكه ، در استغباء ، وقتي نصيحتشون مي كردن كه يوسف زهرا(ع) كجا ميري ؟ حتي داداشش محمد حنفيه ، حتي پسر عمر كه آدم خيرخواهي بود ( عبدالله بن عمر ) اينها اومدن نصيحت كردن ، درست نيست ، كجا داري مي ري ؟ آقا(ع) اين جملات رو فرمودند : “ مرگ بر فرزندان آدم نوشته شده . مانند گردنبندي كه هميشه در گردن دختران است . “ يعني مرگ يك زينته . زندگي رو زيبا مي كنه .
اگر مرگ نباشه ، اصلاً‌ من و شما داريم به چه اميدي زندگي مي كنيم ، اگر اون دنياي ديگه نباشه ؟ من نيز بسيار به ديدار گذشتگانم مشتاقم . همانند اشتياق يعقوب به يوسف . و من براي قتلگاهي محيا مي شوم كه خدا را در آن ملاقات مي كنم .
كي قــدح نوشـانِ صهبـاي السـت از مــراد خويـشـتـن شوئيـد دست
كشته گشتن عادت جِيْشِ شماست نـا مـرادي بهتــرين عيـش شماست
آرزو را ترك گفتن خوش تر است با عروس مـرگ خفتن خوشتر است
كي خضـاب دستتان باشـد ثـواب دست عاشق را زخون بايد خضاب
علامه جعفري مي فرمايند : معماي حيات اگر مرگ نباشه ، اصلاً‌ حل نمي شه .
ما به چه اميدي زندگي مي كنيم ؟ مگر ديوانه ايم . آدم خودش رو مي كشه ، خدا شاهده ، اگر مرگي در كار نباشه .
ناصرخسرو شعر قشنگي مي گه :
روزگار و چرخ انجم سر به سر باز ايستي
گرنه اين روز درازِ دهر را فرداستي

خب ، ما بحث يوسف عاشورا رو اينجا تموم مي كنيم .