قرض الحسنه – خاطره شماره ۵

در تمام طول زندگی حتی در آخرین شب و شب پیش از شهادت ایشان، تا هر وقت که طول می‌کشید برای شام منتظر دکتر می‌ماندم. شبی در خوابگاه آبگوشت درست کرده ‌بودم، طبق عادت ساعت ۱۰ شب آقای دکتر آمدند. گفتم: نان نداریم اگر میشود از سرایداری نان بگیرید. گفت: عزیز! حاضرم تمام شهر را این وقت شب برای نان بگردم، ولی مرا در خانه کسی نفرست. آن شب آبگوشت را بدون نان خوردیم. به‌رغم مضیقه‌ مالی مطلقا نه من و نه ایشان به خودمان اجازه نمی‌دادیم حتی از نزدیکان کمک بگیریم. (همسرشهید)
شهید دکتر مجید شهریاری
کتاب شهید علم، جلد اول، ص۹۲