قرض الحسنه – خاطره شماره ۳

پول نداشتم. روم نمي شد به ابراهيم بگويم. آخر گفتم «…پول خرد داري به من بدي؟ اگه خواستم تاكسي سوار شم…»
دست كرد توي جيبش. مضطرب شد. گفت «…صبر كن. الان برمي گردم.»
رفت و برگشت و پانصد تومان داد به م.
…..
توي دفتر يادداشتش نوشته بود بده كار است. اسم طرف و تاريخ آن روز را هم نوشته بود. نوشته بود يادش نرود.

يادگاران، جلد ۲ كتاب شهيد محمد ابراهيم همت ، ص ۳۷