شوخ طبیع – خاطره شماره ۲۰۰

خومانیم خومانیم
یک شب با دوست همرزمم سالار محمودی در سنگر بودیم و نگهبانی میدادیم. نوبت ما تقریباً تمام شده بود. منتظر نفر بعدی بودیم. سر و کله کسی از دور پیدا شد. طبق معمول ایست دادیم. گفت: آشنا. پرسیدم: آشنا کیست و اسم رمز چیست؟ او پیرمردی بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت و اسم رمز بالطبع در خاطرش نمانده بود. دستپاچه و هراسان به زبان محلی گفت: «خومانیم، خومانیم» یعنی خودمان هستیم خودمان هستیم. او را روی زمین خواباندیم. محمودی دوباره از او اسم رمز خواست. بیچاره مانده بود چه بکند، با عصبانیت گفت: بابا من چراغان معافی هستم که دو ساعت پیش شام با هم سیب‌زمینی خوردیم.
مجله کوله بار، صفحه:۴۸، تاریخ: – /۰۷/۱۳۸۹