شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۳

خوردنش حلال، بردنش حرام
مثل همه ی بسیجیان دو تکه ترکش خمپاره را برداشته، به عنوان یادگاری، کف ساکم جاسازی کردم و با در دست داشتن برگه ی مرخصی به طرف دژبانی حرکت نمودم. دژبان تمام وسایلم را بیرون ریخت، طوری جاسازی کرده بودم که به عقل جن هم نمی رسید، ولی پیدایش کرد و پرسید: چند ماه سابقه ی منطقه داری؟ توضیح دادم. گفت: شما هنوز نمی دانی ترکش خوردنش حلال است، بردنش حرام؟ گفتم: نمی شود جیره خشک حساب کنی و سهم ما را حالا که نخورده ایم بدهید ببریم!
کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۷۱ خوردنش حلال، بردنش حرام
مثل همه ی بسیجیان دو تکه ترکش خمپاره را برداشته، به عنوان یادگاری، کف ساکم جاسازی کردم و با در دست داشتن برگه ی مرخصی به طرف دژبانی حرکت نمودم. دژبان تمام وسایلم را بیرون ریخت، طوری جاسازی کرده بودم که به عقل جن هم نمی رسید، ولی پیدایش کرد و پرسید: چند ماه سابقه ی منطقه داری؟ توضیح دادم. گفت: شما هنوز نمی دانی ترکش خوردنش حلال است، بردنش حرام؟ گفتم: نمی شود جیره خشک حساب کنی و سهم ما را حالا که نخورده ایم بدهید ببریم!
کتاب فرهنگ جبهه (شوخی طبعی ها)جلد ۳، صفحه:۲۷۱