شوخ طبیع – خاطره شماره ۱۹۲

خواستگاری
برای چند روز مرخصی به اصفهان رفتم. مادرم با اصرار فراوان مرا به خواستگاری دختری برد.
پدرش از وضع تحصیل و کارم سؤال کرد. گفتم: « راستش حاج آقا ما فعلاً در جبهه حضور داریم و خوب آن جا انسان هر لحظه در معرض زخمی شدن و یا شهادت است. انشاالله تصمیم داریم اگر به خواست خدا مجروح یا شهید نشدیم، تا آخر کار در جبهه حضور داشته باشیم. »
پدر دختر با اشاره به میوه ها تعارفی کرد و با لحن طعنه آمیز گفت: « البته ما هم با حضور شما در جبهه مخالفتی نداریم؛ حالا هم که ظاهراً عملیات والفجر ۲ تمام شده. شما بهتر است بروید جبهه و بعد از والفجر ۱۰ تشریف بیاورید! »
مجله طراوت، شماره مجله:۵۶، تاریخ:۹/۱۳۸۶