خانواده – خاطره شماره ۸

سیزده ساله بودم که به اقتضای سن نوجوانی دوست داشتم کفش ورنی بخرم بپوشم که در آن روزها خیلی مد شده بود. این خواسته را باپدرم مطرح کردم، همراه من آمد و حدود یک ساعت گشتیم وحوصله کرد تاکفش ورنی خریدیم. روحیه ایشان این طور نبود که بگوید چون وضعیت و موقعیت من در بیرون چنین و چنان است پس شما نباید این چیزها را بخرید وبپوشید. درصورتی که این یکی از مشکلات فرزندان برخی از مسئولان وعلماست که احساس میکنند خودشان نباید باشند. برعکس ایشان نسبت به تهیه این چیزها نه تنها مخالفت نمیکرد بلکه از خود علاقه نشان میداد. هیچ وقت هم تهیه این چیزها را مشروط ومقید به چیزی و انجام دادن کاری نمیکرد وبه این ترتیب ما یاد میگرفتیم هر چیز را در زمان خودش از ایشان بخواهیم وبه آن هم دسترسی پیدابکنیم.