ایثار – خاطره شماره ۱۴۰

یادم است زمان ازدواج من، مادرم مشغول تهیه اسباب زندگی برای من بود. در آن هنگام مهدی در زاهدان دانشجو بود و هر گاه که به سبزوار می آمد از زاهدان مقداری لوازم زندگی برای خود می خرید و به سبزوار می آورد. یک روز به مادرم گفتم از لوازم مهدی برای تکمیل جهازم استفاده کن مادرم گفت: دخترم ممکن است مهدی بخواهد از این وسایل برای زندگی خودش استفاده کند من نمی توانم بدون اجازه ی او دست به وسایلش بزنم این بار که ببینمش از او سوال می کنم ببینم چه می گوید. از قضا چند روز بعد برادرم با خانه تماس گرفت و مادرم پس از احوالپرسی جریان را به او گفت: بعد از اتمام صحبت مادرم و مهدی از مادرم پرسیدم چه شد؟ مادرم گفت مهدی پس از شنیدن حرف هایم بلافاصله گفت مادر این چه حرفی است که می زنی مگر من و او داریم؟ اگر خواهرم فردا در زندگی خود احساس کمبود کند من خودم را مقصر می دانم، خداوند بخشنده است امروز که الحمدلله وسایل موجود است به خواهرم بده تا استفاده کند، تا فردا که نوبت من می شود خداوند بزرگ است.
شهید مهدی‌ حشمتی‌فر
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان