ایثار – خاطره شماره ۱۳۲

یک روز من به اتفاق آقای غزنوی داخل چادر نشسته بودیم که متوجه شدیم مورد حمله شیمیایی قرار گرفتیم. در همان شلوغی و بهم ریختگی نیروها دیدم آقا محسن سوار موتور شده و از محلی که مواد شیمیایی زده بودند عبور کرد و رفت از داخل چادرها لوازم لازم را برای مبارزه با مواد شیمیایی آورد و به طرف بچه ها برد. من در آنجا با دیدن آن صحنه به آقای غزنوی گفتم:” کلک محسن کنده شد.” ولی محسن می خواست بچه ها را جمع و جور کند و همه آنها را به طرف قله کوه بکشاند تا از دسترس مواد شیمیایی دور باشند و ماسک ها را هم به آنها رساند. خلاصه بعد از چند ساعت توانستیم بچه ها را جمع کنیم و مجروحان را به عقب منتقل کنیم. محسن آقا هم وقتی برگشت ایستاده بودیم که دیدیم حالش خیلی بد شد و تمام صورت و بدنش در معرض گازهای شیمیایی قرار گرفته بود و دیگر نمی توانست مقاومت کند به همین دلیل ایشان را سریع به ایلام منتقل کردیم تا معالجات لازم روی او و دیگر برادران آسیب دیده صورت گیرد. بعد از چند هفته که گذشت دیدم برای عملیات کربلای یک آمده خط. به او گفتم: مگر من تو را نفرستادم مشهد برای مداوا ؟ تو هنوز حالت خوب نشده، چرا برگشتی اینجا؟ گفت:” من دیگر نمی توانستم آنجا بمانم و چون از بچه ها شنیدم که عملیات نزدیک است تصمیم گرفتم هر چه سریعتر خود را برسانم به عملیات.”
شهید سیدمحسن‌ حسنی‌
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و ۲۳۰۰۰شهید استانهای خراسان