اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۶

از همان کودکی که من ۵ سالم بود، همه اش به من می گفت: شما معصوم هستید شما دعا کنید که من بروم بهشت. بعد من می گفتم: تو دوست داری بروی بهشت اما من دوست ندارم. بعد گریه می کردم که چرا این حرف را می زند. همیشه در مورد بهشت و خدا و این جور چیزها صحبت می کرد. می گفت: حالا گریه نکن. شما دعا کن من بروم بهشت آنوقت وقتی تو آمدی من دستت را می گیرم و می برم.
شهید علی‌ عباسی‌عنبرکی‌
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و ۳۲۰۰۰ شهيد استانهاي خراسان