اعتقاد به معاد – خاطره شماره ۱۰

موقع اعزام نیرو به جبهه، من و احد در کنار یکدیگر ایستاده بودیم و به بچه ها که با فشار و ازدحام زیاد از در پادگان خارج می شدند، نگاه می کردیم. احد لبخندی زد و گفت:«بچه ها را نگاه کن که چطوری برای رفتن به بهشت از یکدیگر سبقت می گیرند.»
سپس با خودش زمزمه کرد و گفت:« احد تا موقعیت طلایی ات را از دست نداده ای حرکت کن.»این را گفت و خود را به سایر بچه ها رسانید.
شهید احد آقایاری
منبع: کتاب سیرت شهیدان، صفحه:۹